X
تبلیغات
مَـحرمِ مُحــرّم
هوالجبار

 

اول:

پیشانی به پیشانی غصه هایت گذاشته ام! هم دم آه هایت ناله سر داده ام!

دلم را در مهربانی نگاهت جا گذاشته ام ... نگاهی که این روزها نگران است و غصه دار اُسرا!

 

دوم:

حالا دیگر میتوانی صدایم کنی یتیم!!! ... فقط آرام بگو! دل مادر میگیرد از داغ صدایت!

من ، بی بابا ... بی آغوش بابا دیگر دنیا نمی شناسم ، نمیخواهم! ... فقط آرام بگو ... شاید عمه ...!!

 

سوم:

دلم برای خنده های کودکانه ات تنگ شده! ... برای دست و پا زدن هایت ... غنج رفتن هایت در نگاه پدر! ... حتی برای اشک های معصومانه ات!

گهواره ات هم دیگر نیست مادر تا تکان دهم! ... اما من در گوش فرشتگان لالایی میخوانم برایت ... میخوانم برایت تکرار کنند!!

 

چهارم:

به زیبایی ات در دنیا و عقبی سراغ ندارند! نه اینکه به چهره زیبا باشی ... نه ... به صورت و سیرت زیبایی!‌ به ظاهر و باطن!

عجب از این قوم ِ مدعی ِ اسلام که تیغ بر پیامبر زیبایی و شبیه رسول خاتم می کشند!

 

پنجم:

کسی را زَهره ی مبارزه با تو نیست! ... اصلا یک نگاهت کافیست تا بلرزند و قالب از خویش تهی کنند!

نگاهت به فرزندان برادر حیات می بخشد! ... نیرو می دهد ... لبخند می نشاند بر لبانشان!

جمع اضدادند چشمان دریایی ات!

 

ششم:

انتهای تمام مداحی ها و روضه ها می رسد به "دل" تو !‌ به سوز "دل" ت!

"علی اکبر" ت که رفت! ...

"علمدار" ت که بی دست بر زمین افتاد ...!

"علی اصغرت" ت که بی دفاع ... ... رباب و گهواره و "آه" تو!

"رقیه"ت که تنها ماند و اسیری و خار و خرابه !!

و "زینب " ت! ... دختر "فاطمه" و "علی"! ...

امان از دل "زینب" ... امان از "دل" تو ... امان از "دل" ت بابا!!

 

هفتم:

درست هفت بار جدت تکبیر گفت تا تو تکرار کنی ... با زبان شیرینت که دل پیامبر برود از شهد کلامت!

درست "هفت " بار صدایت میکنم ...

تکبیرة الاحرام "عشق" میگویم! ... اقامه میکنم به "دل" ت! به "آه" ش! به "سوز" ت!

 

پی نوشت ها:

اول:

گِل بود آن دل که اهل درد نیست / مرد اگر دردی ندارد مرد نیست!

در غم عشق ست شادی های دل/ دل اگر بی درد ماند وای ِ دل!!

دوم:

می دوخت چشم حسرت خود را به قتلگاه / انگشتری که همسفر گوشواره بود

سوم:

زخمی که تا همیشه به نای رباب ماند / از شور لایْ لایی یک گاهواره بود

چهارم:

چه هراسی به دل از گردش چوگان دارد؟ / شیرمردی که بود گوی فلک ملعبه اش!

پنجم:

قمر آل علی پا چو نهد بر سر شط / جامه ی مد به تن جزر کند جاذبه اش

قمر آن روز که در چنبره عقرب بود / دیدم افتاد زمان از حرکت عقربه اش

ششم:

تا قتلگه از خیمه دویدن به تو فرض است / حج تو طلب میکند این هروله ها را

هفتم:

تو مرگ را به سخره گرفتی کجا رواست / تا نام تو خلاصه شود در عزا فقط؟

خون بود و داغ بود و عطش بود و ناله بود/اما نبود این همه ماجرا فقط ...

 

پ ن شاعر:

کل شعرهای بالا از "استاد محمد علی مجاهدی" پدر شعر آیینی است!

 

پ ن دل:

روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران

تا از دلم بشویی غـــــــم های روزگاران

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 16:55 توسط ساداتی |

 

 

پنجمین سوگواره پوسترهای عاشورایی - خانه هنرمندان - تهران

 

 

باران مِی گرفته به ساغر چه حاجتست / دیگر به آب زمزم و کوثر چه حاجتست

آوازه ی شفاعت ما رستخیز شد / در ما قیامتی ست به محشر چه حاجتست

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 14:57 توسط سید محمد حسین میرباقری |

 

گفت : مادرم و پدرم به فدايت يابن رسول الله، غم يوسف چه بود كه يعقوب را زمين گير و چشمانش را نا بينا ساخت. صادق آل محمد (ع) لختي تامل كردند و فرمودند: اگر نوزاد شيرخواري را روي سينه ي مادرش سر ببرند چه قدر دردناك است ؟ غم  دوري يوسف براي يعقوب هفتاد مرتبه از اين مصيبت دردناك تر بود...و غم از دست دادن رسول خدا (ص) براي مادرم فاطمه زهرا (س)، از غم يعقوب هفتاد مرتبه جانگداز تر و دردناك تر بود كه مادرم ...

.

.

.

غم اسارت عمه جانم زينب (ص) و از دست پدر براي جدم حضرت زين العابدين(ع)، هفتاد مرتبه از غم مادرم در سوگ رسول الله (ص) سنگين تر و جانگداز تر بود ...

.

.

.

شانه هاي امام صادق (ع) ميلرزيد...

 

-----------

پ.ن: اين صيد هم كه ماند نه از باب رحم بود / ديگر سپهر تير جفا در كمان نداشت !

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 1:54 توسط سید محمد باقر موسوی |

"اکنون مردی از اسب به زیر افتاده است...مردی که تنفسش،نفس را در سینه ی

دشمن حبس کرده است...در این حال چه توقعی می توان داشت جز این که همه ی

دشمنان،ناگهان به سمت او هجوم برند و هرکدام با نیزه ای،شمشیری،و حتی سنگی

زهر کین خود را بر پیکر او بریزند؟!...

عباس اما به این ها نمی اندیشد و حتی فرودتیغ ها برزخم ها وعبورخنجرها ازجراحتها

ذره ای پیکرش را نمی آزارد!...او اکنون به حسین فکر می کند که تمامی آسمان

اوست در زمین...جز حسین نمی بیند و جز رایحه ی او را به مشام راه نمی دهد...

نبض حسین نیز از آن سو با قلب عباس می تپد...با فرو افتادن عباس از اسب، قلب

حسین فرو می ریزد...الآن انکسری ظهری و قلت حیلتی..."(سقای آب و ادب)

.............................................................................................................

امروز یک روضه ی دو خطی از عزیزی به دستم رسید...نسل سنگ را هم منقرض می کند!

«می دانم بابا دو بخش است،بخشی در صحرا و بخشی بر بالای نیزه!

 اما این که عمو چند بخش است...فقط بابا می داند!!»

            http://www.aviny.com/Album/mazhabi/ahlbeit/roghaye/kamel/18.JPG

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 21:1 توسط فاطمه سادات حاجی وثوق (قطره) |

 امام حسین می فرماید: هر کس این پنج چیز را نداشته باشد،از زندگی خود چندان بهره ای نمی برد:

 عقل، دین، ادب، شرم و خوش خلقی.

  

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 16:32 توسط سمیه پور قنبر |

صبح روز دهمـ

.اين صحنه ي ميدان نبرد نيست

عاشقانه ايست آرام

صدا مي زند خواهر

و برادر مي ايستد با تمام وجودش..

محلا محلا

..

اي پسر مادرم

امانتي براي توست نزد من

بوسه اي از پس تمام ديرينه خاطرات كودكــي

سفارش مادر..

.

و حالا همان بوسه به گلوي برادر اثر كرده است..

شمر ميگويد:

نمي بريد،چند بار ضربه زدم ..

لعن الله قوم الضالميـــــن

.

لبيـكـ يا حسين

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 15:59 توسط طیبه سادات |

سومین باران

چه یکدست و مرتب بود باران

دلی از غم لبالب بود باران

رها٬ یکریز٬ با احساس٬ انگار

دو قطره اشک زینب بود باران

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 9:9 توسط سید حبیب نظاری |

" بازی با رنگ ها "

 

آبی

یا سرخ

فرقی نمی کند

دریا

دریاست

یکبار آسمان گلیمش را پهن می کند روی آب

یکبار

حلق اصغر تو

که اسباب بازی هایش را روی گلیم می چیند

می نشیند

             تا        

                بازی کند 


                  پوستر برنده جایزه اول حسین آل احمد عربستان سعودی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 0:28 توسط علی رضا بهرامی |

 

خسته ای بانو!

ولی بلند شو! سامانی بده به این شب دیجور. کاری بکن تا این زن‌ها‌ی از پا افتاده قدری سر به زمین بگذارند و این بچه‌ها قدری بخوابند. به رباب بگو بس است عزیزم! به خدا، خدا دلش می‌گیرد از غصه و درد تو! به ام کلثوم بگو اگر حسین را دوست داری، مقابل بچه‌ها، این‌قدر اشک نریز. به فاطمه بنت‌الحسن بگو من به قربان عاطفه‌ات، اگر فکر خودت نیستی، فکر سجاد باش!

خسته ای بانو!

ولی بلند شو! ببین مرحمی چیزی پیدا می‌کنی، پای مجروح‌ها را ببندی؟ ببین می‌توانی در این سو و آن سوی خیمه‌ها بگردی و تکه نانی و دانه‌خرمایی برای گرسنه‌ها بجویی؟ یادت نرود این بچه‌ها، گرسنه هم هستند. مصیبت‌ها‌ی تو یکی دو تا که نیست!

خسته ای بانو!

ولی بلند شو! گشتی بزن و ببین کسی، نامردی از این نامردان روزگار، این دور و بر‌ها پرسه نمی‌زند؟ و بعد برگرد و بیا و همه را خاطر‌جمع کن و بگو من بیدارم؛ شما بخوابید ای فرشته‌ها‌ی معصوم ... بخوابید و خواب خدا را ببینید!

خسته ای بانو!

ولی بلند شو یک سری به خیمه‌ی سجاد بزن. قدری پیشش بنشین و دستی بر پیشانی‌اش بگذار. قدری محمدش را در آغوش بگیر و دستی به سر و زلف خاکی‌اش بکش! مواظب این امانت‌ها باش زینب ! این سجاد و این محمد، امانت حسین اند پیش تو!

خسته ای بانو!

ولی همه‌ی این کار‌ها را که کردی و خاطرجمع شدی که همه خوابیده‌اند، بیا این کنار، همین جا، همین جایی که خیمه‌ی برادرت بود‌، همین‌جایی که هنوز بوی حسینت را می‌دهد، آرام بنشین و سر فرصت حرف‌هایت را با خدا بزن! تا سحر وقت داری هر‌چه دلت می‌خواهد، با خدا بگویی، مناجات کنی، ویا سکوت کنی و همین‌طور به ستاره‌ها نگاه کنی و بی صدا اشک بریزی.

بنشین و سر فرصت، از اول تا آخر ماجرای امروز را برای خدا تعریف کن! یقین داشته باش خدا گوش می‌کند. هر‌چه تو بگویی برای خدای مهربان تو، تکراری نیست. درد دل کن! حرف بزن! اما شکایت نکن! امشب اگر شکایت کنی علم کن فیکون می‌شود. سرت را روی خاک کربلا بگذار و نفس بکش و هر‌چه می‌خواهی با خدا بگو. امشب با خدا عشقبازی کن! یکی بگو، یکی بشنو! اصلاً بخند! بگذار فرشته‌ها حسرت حالت را بخورند. بگذار فرشته‌ها باز فریاد بزنند و به خدا بگویند: « ما علمَ لنا اِلا ماعلّمتنا...» بگذار فرشته‌‌ها ایمان بیاورند که اگر خدا تو را نمی‌آفرید، آفرینش چیزی کم داشت. امشب فرصت خوبی است که با حسین خلوت کنی. امروز که نگذاشتند... فردا هم نمی‌گذارند... تو، یک امشب فرصت داری حرف‌ها‌یت را به حسین بزنی.

خسته ای بانو‌جان!

 ولی نماز شبت را ایستاده بخوان! فرشته‌ها دوست دارند تو همیشه بایستی! تو تنها زنی هستی که تا آخر باید بایستی. از فردا و پس‌فردا، تویی و این قافله‌ی عشق! تویی و مصیبت! تویی و مسجد کوفه! تویی و بازار شام! استوار باش و نترس! نماز شبت را ایستاده بخوان و تا صبح صادق به قنوت باش و به خدا بگو: «ربّنا تقبّل منّا هذا‌القلیل!»

خسته ای بانوجان!

اما بلند شو و به کارهایت برس. الآن شب است و هوا از آن داغی افتاده. صبح فردا دوباره خورشید کربلا، می‌شود مثل یک پولک آتش!

 

                                                                             مقتل"تشنه لبان"

                                                                                                  حمید گروگان

 

   

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 8:11 توسط رضیه حکیمی |

 

 

کربلا می مرد اگر زینب نبود /شیعه می پژمرد اگر زینب نبود

براستی حضرت زینب(س)چگونه وکجا صبوری را آموخت که اینگونه مصیبت های عظیم را تحمل کرد وتاب آورد و شجاعانه راه را پیمود و به سرانجام رساند؟ چگونه می شود  پهلوی شکسته مادرش فاطمه زهرا(س)  فرق شکسته پدرش علی مرتضی(ع) جگر ریش ریش برادرش حسن مجتبی(ع) و بدن قطعه قطعه برادرش حسین(ع) را نظاره گر باشد و آنگاه فرسنگ ها راه را کنار سر مبارکش بر سرنیزه تاب بیاورد

 هنوز تمام نشده حالا او سردار است حالا اوست که باید حایلی میان شلاق و  تازیانه و کودکان اسیر باشد. هنوز تا شام راه زیادی مانده. مانده تا زینب انقلاب دوم کربلا را ترسیم کند مانده  تا یزید را تحقیر کند مانده تا جفای کوفیان را به دوش بکشد مانده تا  علی وار سخنوری کند مانده تا انقلاب را راهبری کند....

التماس دعا!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 0:4 توسط ایمان اردی زاده |

 

 

 

 

 

روز دوازدهم محرم

ورود کاروان اسیران کربلا به  کوفه و شهادت حضرت سجاد(علیه السلام) در سال ۹۴ ه‍ .ق.

.

.

همین!

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 16:16 توسط خادم الزینب |

مثنوی ِ منتشر نشده ای از مرحوم قیصر امین پور در رثای حضرت زینب (سلام الله علیها)

دلش دریای صدها کهکشان صبر
غمش طوفان صدها آسمان ابر

دو چشم از گریه همچون ابر خسته
ز دست صبر ِزینب، صبر خسته

صدایش رنگ و بویی آشنا داشت
طنین ِموج آیات خدا داشت

زبانش ذوالفقاری صیقلی بود
صدا، آیینه ی صوت علی بود

چه گوشی می کند باور شنیدن؟
خروشی این چنین مردانه از زن

به این پرسش نخواهد داد پاسخ
مگر اندیشه ی اهل تناسخ :

حلول روح او، درجسم زینب
علی دیگری با اسم زینب

زنی عاشق، زنی اینگونه عاشق
زنی، پیغمبر ِقرآن ناطق

زنی، خون خدایی را پیامبر
زن و پیغمبری ؟ الله اکبر !


دانلود شعر با صدای خود شاعر



کپی رایت : تاریخ فیلم این شعرخوانی مرحوم امین پور برای روز دهم محرم 1381 در حسینیه ی  مجمع منتظران است که  اولین بار در برنامه ی "روز از نو" محصول شبکه ی دوی سیمای جمهوری اسلامی ایران به تاریخ 8/8/89 ، ساعت 8 صبح به مناسب سالگرد درگذشت این شاعر پخش شد . (یعنی ما از آنجا ضبط کردیم)

توضیح در مورد بیت آخر :  همانطور که مشاهده می فرمایید بیت آخر در کلمه ی "پیامبر" یک ایراد وزنی آشکار دارد و شاعر می توانسته خیلی راحت با تغییر این کلمه به کلمه ی "پیمبر" مشکل را حل کند ولی آنچنانکه در دکلمه ی ایشان می شنویم، خود ایشان دوبار مصرع مورد نظر را با همین اشکال می خوانند . ما هم به احترام جنون شاعر شعر را همانگونه نوشتیم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 22:59 توسط حسن صنوبری |


باز این چه شورش است؟

از پس چهارده سده

خون تو هنوز

گرم جوشش است.


ای که چلچراغ زخمهای تو

بومهای شوم را به آرزوی شب نشانده است

باز با طراوت کدام خون

                              کدام آب

در کویر سینه‌ها

جنگلی بزرگ

از اقاقیای استقامت و وفا

                                 پرورانده‌ای؟

باز با سخاوت کدام جان

                              کدام آفتاب؟


ای کتاب پاره‌پاره‌ی خدا!

عافیت

در رکاب خیزرانی تو ظلم کوفیانه‌ای‌ست

یاد تو دریغ را

از نبودن و نیامدن بزرگتر بهانه‌ای‌ست


باز این چه ماتم است...؟


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 17:36 توسط علیرضا فولادی |

 

لبانِ   سه شعبه ی   حرمله !

تشنگی !

مشک وسوسه انگیز تو ...

 

گمان نمی کنم    تقصیر مرگ بوده باشد   در لاعلاجی استسقایش

دارم به مشک کوچکی فکر می کنم  که    در این بیابان غنیمت است

قبول کن   مشک تو بدجور وسوسه انگیز بود  علی الخصوص برای ما خیل تشنگان

اصلا مگر  این مشک در دست های تو نبود     تا تمامی تاریخ را    جرعه جرعه    سیراب  کند ؟

با این حساب      تقصیر تشنگی ،  مرگ  ،  ما  ،  یا حرمله   نباید باشد

دلیل را      از گلوی پاره اصغرت بپرس !



 

 

 

 


 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 17:15 توسط علی رضا بهرامی |

 


عريان و چاك چاك فتادند روي خاك

آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند ...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 4:41 توسط سید محمد باقر موسوی |

از دست شست و دوم تا دست هفتاد و دوم

۶۲

نگاهش ماه، چشمش رود، سقا

لبش اما عطش‌آلود سقا

دو دستش، كاروان در كاروان زخم

دلش يك خيمه آتش بود سقا

۶۳

- بگو بغض مرا پرپر كند مشك

غم دست مرا باور كند مشك

به دندان مي‌برم اما خدايا

لبانم را مبادا تر كند مشك

۶۴

خودش مي‌رفت اما دست‌هايش...

رقم زد عشق را با دست‌هايش

به روي خاك افتادند اما

نيافتادند از پا دست‌هايش

۶۵

تبار ياس، مثل خيمه مي‌سوخت

گل احساس، مثل خيمه مي‌سوخت

كنار آن دو دست مهربان داشت

دل عباس مثل خيمه مي‌سوخت

۶۶

گل بي‌رنگ و بو را بوسه مي‌زد

نگاه رو به رو را بوسه مي‌زد

نسيمي مي‌وزيد و روي شن‌ها

دو دست بي‌عمو را بوسه مي‌زد

۶۷

- تمام خيمه‌ها بي‌دست‌هايت

از اين‌جا تا كجا بي‌دست‌هايت؟

عمو برگرد، بعد از اين سكينه

ننوشد آب را بي‌دست‌هايت

۶۸

نگاهي را كه پرپر داشت بوسيد

و هر زخمي برادر داشت بوسيد

رسيد و خم شد و از روي شن‌ها

دو دست ماه را برداشت بوسيد

۶۹

دوبيتي! ناگهان دستان آن ماه

گلو‌گير است اين اندوه جانكاه

رباعي باش و بشكن بغض خود را

لاحول و لاقوه الا بالله

۷۰

دو دست مهربان آن سپيدار

كنار رود افتادند انگار

غم آن دست‌ها را منتشر كن

دوبيتي دست روي دست مگذار

۷۱

ببين برگشته از دريا ابالفضل

ولي انگار دستش را... ابالفضل

دوبيتي جان! بمير از تشنه كامي

ولي لب تر نكن بي يا ابالفضل

۷۲

دو تا دست برادر يك دوبيتي

دو شاخه ياس پرپر يك دوبيتي

دل خود را سرودم پاره پاره  

بخوان هر پاره را در يك دوبيتي

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 1:33 توسط سید حبیب نظاری |

 

برای اینکه نشون بدی عاشقی لازم نیست دعا کنی که ای کاش تو کربلا بودی .....

برای اینکه به مولا عشق بورزی لازم نیست کل دهه رو راه بیفتی بری هیات سینه بزنی.......

برای اینکه ثابت کنی عشقت حسینه حتی لازم نیست هرشب بری مراسم روضه......

هیچی لازم نیست .... فقط امشب برو کنار پنجره بایست صدای زنجیر هیاتی ها که اومد یه لحظه چشماتو ببند ببین کجای قصه ای .....

همین، به خدا همین ..............................................

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 21:24 توسط پردیس شریعتی |

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

 

بازنويسي وقايع تاسوعا و عاشوراي حسيني

 

 

التماس دعای فراوان دارم ...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 19:0 توسط سید محمد حسین میرباقری |

__________________________________________

 پدرم! مگر شما نمی گویید کاش من بجای حسین(ع) داغ از دست دادن فرزند را تحمل می کردم.

ای مادر! مگر شما نمی گویید کاش من بجای زینب(س) بودم و عزیزانم به شهادت می رسیدند.

حال مگر خمینی فرزند حسین(ع) نیست؟ و مگر جبهه های ما کربلا نیستند؟

مگر ابرقدرتها همچون یزید دستور قتل عام مسلمانان را نمی دهند؟

مگر اینان همچون مزدوران یزید خیمه ها و خانه های مسلمین را به آتش نمی کشند؟

مگر فرزندان خردسال ما از رقیه حسین(ع) عزیز تر هستند؟

مگر جوانان ما از جوانان حسین(ع) عزیزتر هستند؟

آری دوباره کربلا فرا رسیده است...

شهید سید علی اصغر قریشی 

____________________________________

* خميني اگر رفت فرزندش علي هست

خدا را شكر بر امت ولي هست...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 16:16 توسط مهدیه جاهد |


(1)

ناگهان در کلاس غوغا شد؛

کودکان رشید دانستند،

نوبت درس آب...بابا...شد.


(2)

کم کسی درس ِ سَر ِ نی را خواند؛

هرچه تمرین کردیم،

خطمان کوفی ماند.


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 15:46 توسط علیرضا فولادی |

 

 

 

 

گفتم : و عقل عشق؟.. گفت: خاص خاصان است !

گفتم: عقلم نمی رسد به درک بی مثال .. گفت: حسین (ع) .. کربلا

گفتم: قبول نیست .. گفتم که نمی کشم .. گفت: یوسف .. چاه

 

 

 

پ ن:

1- ..و شاید من سر از کاخ عزیزی در می آوردم / اگر تشخیص می دادم چو یوسف راه را از چاه ..

" سید حمید رضا برقعی"

 

1-دعا می کنم بیفتین توی چاه .. همین فردا !

1-التماس می کنم دعا

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 14:59 توسط خادم الزینب |


بانوی خیمه‌ها غم غربت به بر کشید

یک کوفه درد برسر بار سفر کشید

او زنده مانده بود، ولی رنج کربلا

از کشتگان کرب‌وبلا بیشتر کشید

در عرصه‌ای که مسلخ ماه و ستاره بود

کبریت شامیان شد و تیغ سحر کشید

نقاش عاشقان شد و با رنگواژه‌ها

یک نینوا زمین و زمان شعله‌ور کشید

روشنگرانه چهره‌ی خورشید عشق را

از پشت ابرهای سیاست به در کشید

زینب زنی‌ست مرد، که مردان بی‌افق

تا دوردست او نتوانند پر کشید

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 14:43 توسط علیرضا فولادی |

مشك را كه به دستش داد

نگاه به لب هاي علي كرد

عمو رفت

فكر كرد

حالاست كه قلب بابا به ضربان بي افتد

تپش هاي بي صداي قلب بابا را توي نگاه مضطرب عمه مي ديد


صداي تكبير اول كه آمد

قنداقه ي اصغر را گرفت :

"عمو با آب مي آيد جان ِ خواهر"

صداي تكبير دوم كه آمد

چشم هاش را بست:

"لبخند علي را برق آب زيباتر مي كند"

منتظر ماند

جاي تكبير سوم

صداي گام هاي تا شده ي بابا بود كه عمود خيمه ي عمو را روي زمين مي كشيد...

آبروي آب رفته بود با عمو.

__________________________________________


______________________________________________________________

* چه قرآني داشت دست هات علمدار ؟

** ماه هر كجا كه بر فراز باشد مي درخشد چه از گردن چه از پهلوي سر بر نيزه

*** مي دانستي دست هات را كه در راه عزيز فاطمه بدهي فرزند فاطمه مي شوي؟

"غم مخوري گل پسرم ام البنين اگر اين جا نيست مادرت زهرا هست جان ِ مادر"

__________________________________________________

چه بنويسم از تو  علمدار عشق؟

چه مي توانم؟ قدر نا چيز غبار من بر درياي جود تو؟

آب را خجلت زده كرده اي اقيانوس عشق و ادب و كرم.

يل بي مثال بني هاشم خودم را سپرده ام دست تو از اين سياهي ها

و مي دانم مرد است و قولش ، تو كه نامت عباس است اما حيدر قافله ي عشقي


آقاي من! مولاي من!

امروز شروع تاسوعاست ، روضه ي عمويت را خوانده ام. نمي آيي؟


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 2:16 توسط مهدیه جاهد |

می شد تشنه از سر شط بلند نشود. وقتی گفتند آب بیاور٬ می شد سیاهی هایی که دوسوی نهر٬ پشت درختها بودند بشمارد و حساب کند که نمی شود.
شب پیش که فامیل هایش در سپاه یزید٬ پنهانی امان نامه آوردند٬ می شد کمی فکر کند قبل از اینکه سرشان داد بزند:« می گویید من در امانم٬ پسر فاطمه در امان نیست؟».
زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت. پرچم را برای همین داده بودند دستش. می شد به او تکیه کرد. فقط پای برادرش که به میان می آمد وضع فرق می کرد٬ حساب یادش می رفت.
یادش می رفت با دندان نمی شود مشک را این همه راه برد. یادش می رفت همه سیاهی های پشت درختها تیر دارند و عمود آهنی. یادش می رفت بی چشم و دست٬ اسب را نمی شود برد سمت خیمه ها.
می شد تشنه از سر شط بلند نشود٬ می شد آب را نریزد روی آب ولی پای برادرش که به میان می آمد...

«فاطمه شهیدی»

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 1:55 توسط ن ر گ س |

 

چه جوری می‌تونه آخه، نباشه دل، نگرونش؟

سه تا بچه‌هاشو کشتن، اینه آخرین جوونش !

ولی اون ماه قبیله‌س، نمی‌شه شب شه ، نباشه

مگر اون موقع که دیگه نباشه نام و نشونش

اگه که لشکر ابرا بیان و ماه و بگیرن

بعد از اون تیره و تاره، تاهمیشه آسمونش

اما این بچه ها تشنه‌ن، یه نفر باید بُلن شه

یکی که زخم نشستن، رسیده به استخونش

چه جوری می‌تونه پنهون بشه از نگاه زن‌ها؟

وقتی که قبیله: خیمه باشه، دست اون: ستونش !

تازه وقتی صورتش رو می‌پوشونه، بچه‌ها، باز

خیلی زود می‌شناسن اونُ، از چشای مهربونش

***

یادش اومد اون شبی که مادرش یکی دو جمله...

ولی بغض و گریه دیگه اومد و نداد امونش :

«گل نوبهار عمرم، پسرم ! خدانگهدار !

دیگه مادرت می‌دونه، رسیده فصل خزونش

می‌دونی چه حسی دارم؟ حس اون پرنده ای که

یه نفر بیاد و آتیش بزنه به آشیونش ...»

(به خودش اومد که ظهره)مثل «شیری» که می‌غره

رفت و زد به قلب دشمن،به «شغالا»ی زبونش

***

حالا اون کنار نهره، می‌شینه پر کنه مشکُ

( بچه‌ها تشنه‌ی آبن، شغالا تشنه‌ی خونش )

مشکُ پر کرده و می‌خواد، که یه جرعه هم بنوشه

ولی نه! ریخته اون آبُ، هنوزم خشکه زبونش

یاد بچه‌های تشنه، شونه ها‌ی اونُ لرزوند

شونه‌هایی که زمونه نتونس بده تکونش

پا می‌شه، تشنه‌ی تشنه، می‌زنه به قلب لشکر

ولی اون مونده و مشکش،دشمن و تیر و کمونش...

***

... دو تا دست خونی حالا، یه طرف افتاد و اون

واسه‌ی رسوندن آب با تمومی توونش-

به دهن گرفته مشکُ، می‌کشه به روی خاکا

(ولی فایده ای نداره، دیگه این کشون کشونش)

بدنش، مثل یه چشمش، پر شده از تیر و نیزه

ولی باز چشش به مشکه، با نگاه خون چکونش

کی دیده که ماه، با پاهاش، تیرُ از چشش در آره؟!

کی دیده که ماهُ از پشت بزنند و واژگونش-

کُنن و برن با خنده همه جا جار بزنن که

هر کی که«ما» رو نبینه، مرگشُ می‌دیم نشونش

***

حالا افتاده رو خاکا، دهنش خونی و خاکی

به دهن گرفته مشکُ، به لبش رسیده جونش.

 

                                                     مهدی زارعی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 0:31 توسط رضیه حکیمی |

 

محرمـــــــ آنه (۲)

میان هم شهری هایم (کرمان)رسم است که اولین عید قربان مرحومشان گاو ویا گوساله ای نثار ارواحش کنند ، آنکه ندارد به قرض و آنکه دارد به فخر چنین عملی را به جا میآورد .

اگر هم خیلی ندار باشد به گوسفندی اکتفا میکند. چرا که اگر این کار نشود ، سرزنشش می کنند. وگاه دیده میشود این سنت تا سالهای سال به نیت آن مرحوم پا بر جاست ولو این که زنده های اهل آن خانه بر آن قربانی مستحق باشند .

و نیز برای شخص مرحوم ، در اولین شب از ماه محرم که در میانشان نیست. تا به صبح دیگی می گذارند و بلغور(آش گندم) و یا شله زرد(البته بیشتر بلغور است به دلیل آبرمندانه بودنش) می پزند و فردایش میان اقوام ، خانه به خانه،  توزیع می کنند. تا اینگونه برداشت نشود که بر مرده شان بی اعتنایند!

و البته رسم و رسوماتی دگر... که مشترک اند میان هموطنانم . و لا جرم آنها را آیین مرده پرستی خواندم آن هنگام که دیدم همانان که قطع رحم کرده اند هر شب جمعه صله مرحوم میکنند .

هرچند که بنای این رسوم،طلب حمد و سوره، و یا سلام و صلواتی بر میت مورد نظر است. اما داستان به گونه ایی متغییر گشته که من آن را چون آیین مرده پرستان دیدم.

و اینها دردی است که بدینجا ختم نمیشود و انحراف مبسوط تراز اینهاست ،تا بدانجا که پای کسی که قائم بر انحرافات است را نیز به این آیین مجهول میکشانند .

آنجا که گوسفند های قربانی در جلوی پای عزادارانش جایشان را به چارپایانی عظیم الجثه تر میدهند .

آنجا که نامردمانی که نه حلال میفهمند و نه حرام خدا را، وسال خمسیشان بسنده است به زمان حج واجب و ازدادن حق امام سر باز میزنند و بر محرومان ترحم نمیکنند، در شب های محرم هیئت را به غذایشان مهمان میکنند.

آن جا که بعضی ها در میان فرزندانشان _نه به اقوام_ محتاج دارند و بی خیال از ندار های درو برشان ، دوباره و دوباره ،عزم سفر به سوی کربلا به قصد زیارت قبور ائمه علیه السلام و بالاخص ابا عبدالله الحسین ع میکنند .

آنجاست که ترس فرا میگیردم ، که این آیین نیز چقدر شبیه است به همان سننی که بر مردگان روا میدارند.

و میترسم ،که این همه گریه و عزا ، این همه نذ رو غذا ، آن تکرر زیارات شش گوشه ، همه بر مرده ابا عبدالله ع باشد . نه بر ابا عبدالله شهید !

و اینهمه را اگر هم به پای عشق بگذارم ، یا همان مودتی که از ائمه بر دلشان است ،بازهم میترسم ، چرا که بسیار شبیه مودت کوفی ست و این محبت نه تنها به کار نیاید بلکه مقدمه ایی است بر شهادت سفیرش و آمدن امام به کربلا.

درست است که 14 قرن از آن مصیبت میگذرد اما وقتی کل یوم عاشوراست و هر جا که قدم مینهی کربلاست.

وقتی ابا عبدالله و یارانش آِیه های های همان قرآنی اند که ما به مسلخ می بریمشان و برای التیمام یزیدهای درونمان به مستحباتی نا معلوم ،سر میبریمشان و بر طاقچه میگذاریمشان.

چگونه نترسم و چگونه دردمند نشوم بر خود! که چه بر سر امام عصر آورده ام و چه خواهد شد این جهالت ثانی را!؟

مگر نه این که امام حسین ع و یارانش برای زدایش بدعت های وارده به دین رسول الله ص قیام کردند .پس چگونه منی که دم از او میزنم ، بر اینهمه انحراف سکوت کرده ام و هم رنگ جماعت شده ام !؟ شاید که راضی ام به غیبت و مهم نیست اینهمه طولانی شدن ظهور!!!

 

پی نوشت:

1. وبلاگ های تعطیل شده در سوگ ابا عبدالله ع و یاران کربلاییش ،را که میبینم به یاد آن میافتم که میگفتند:" عده ایی هیئت به پا میکنند و بر سر در هیئت (تکیه)بزرگ مینویسند به علت تاسوعا و عاشورای حسینی هیئت تعطیل است."

2. کدام دسته عزاداری است که صف بندی اش بر اساس منزلت ها نباشد!؟ و کدام است که اسم بزرگتری از همین اهالی خودمان بر آن نباشند (هیت حاجی فلانی و فلان آقا...) جز هیئت و یا حسینه اعظم عزاداران زنجان.

زنها جدا و مردها جدا ،بی سرو صدای سنج و طبل ها، یکصدا فریاد عزا سر میدهند. کاش دیگران نیز اینگونه در عزای ابا عبدالله ع یکرنگ میشدند . 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 23:56 توسط فاطمه انجم شعاع |

 

 

 

 

 نشان گرفته دلم را کمان ابروی ماهی

خدای را که مبادا دل از نشانه بیفتد

*محسن رضوانی

 

پ  ن :

۱- یادمان باشد که تنهاییم .. ماه بالای سر تنهایی است .. "سهراب"

-  دوست داشتم این پست رو تو آپ کنی دوست!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 20:38 توسط خادم الزینب |

___________________________________________

نمي برد هيچ چيز

بوسه گاه پيغمبر عاطفه را

از اين روست كه قرن هاست

هنوز

گلوي حسين (ع)فرياد مي زند

آزاده گي را.

__________________________________________

بي وضو نمي شود نوشت از كربلا

بي آب نمي شود وضو ساخت

تيمم واجب مي شودم

آقا خاك كربلايت را براي نوشتن از تو لازم دارم

به حق فرداي پر بلايت

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 18:21 توسط مهدیه جاهد |

دستهایت را به من بده......

چشم هایت را به من بسپار......

دلم گرفته ...................چرا این شبها غریب است؟

اینجا همه چیز بی تو غریب است و گمشده و درهم درست مثل من!

دستهایم دراز شده اند به گدایی مهربانیت ......

چشمانم مبهوتند به مردانگیت............

کاش آب بودم آن وقت می دید ی هرگز ناامیدت نمی کردم.......

کاش آب بودم آن وقت می دیدی هرگز از لای انگشتانت فرو نمی ریختم...

کاش علمت بودم تا می دانستی هرگز بر زمین نمی افتم......

علمت را بردار علمدار .......

                                   کربلا هنوز هم غوغاست!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 16:58 توسط پردیس شریعتی |

از دست چهل و نهم تا دست شست و یکم

۴۹

علمدار سپاه از خیمه ها رفت

فقط با یک نگاه از خیمه ها رفت

رها شد مشک از دستان سبزش

علم افتاد٬ ماه از خیمه ها رفت

۵۰

به چشمش تير بود٬ اما نگاهش

چه رازي داشت با مولا نگاهش  

بدون دست مي­گيرد در آغوش

تمام خيمه­ها را با نگاهش

۵۱

 برادر تشنه­كام و مشك در دست  

به دل شوق امام و مشك در دست

به سوي خيمه­ها راهي شد اما...

دوبيتي ناتمام و دست بر خاك

52

دوباره شور وَحيّ و شوق تنزيل

كنار نخل­ها، رسواترين ايل

دو دست عشق را تقطيع كردند

مفاعيلن مفاعيلن مفاعيل

 ۵۳

دل و ساحل، دل و دريا، دل و دست

دل وتنهاترين سقا، دل و دست

فداي غربت خواهر دل و جان

فداي قامت مولا، دل و دست

۵۴

تو احساس مرا درياب، اي رود!

لبم را تر نكن از آب، اي رود!

تو كه دستي نداري تا بيفتد

به سوي خيمه­ها بشتاب، اي رود!

۵۵

مزن آتش به جانم بیشتر٬ باد!

مبر از ماجرای من خبر٬ باد!

جوانمردی کن و تا خیمه دیگر

شمیم دست هایم را مبر٬ باد!

۵۶

علمدار و خدا و آب، هر سه 

 دوتا دست و دلي بي­تاب، هر سه  

تمام كودكان لب­تشنه و خاك 

 فرات ونيزه­ها سيراب، هر سه

۵۷

به ياد سر پناه خود بيفتد

كنار خيمه­گاه خود بيفتد

متاب اي ماه، بر دستان زينب

مبادا ياد ماه خود بيفتد.

58

نداري دست از پيكر جدا تو

نمي­گيري علم بر شانه­ها تو

تو هم بر خيمه­ها مي­تابي اما

كجا ماه بني هاشم كجا تو؟

۵۹

عموي سينه چاك و تير در چشم

دو دست روي خاك و تير در چشم

برادر، كودكان، آتش، عطش، زخم

”اَخا اَدرك اَخاك“ و تير در چشم

۶۰ 

رها مانده است بر شن­ها چه دستی

جدا از پیکر سقّا، چه دستی

عموی ماه! بعد از دست­هایت

بگیرد دست مولا را چه دستی؟

۶۱

......................................

دوبیتی هم دو دست از دست داده است

دلم تنگ است یا باب الحوائج!

....................................

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 12:17 توسط سید حبیب نظاری |

 

 

نامش رباب بود و شبی انتخاب شد

او که عروس حضرت بانوی آب شد

تا پا نهاد در حرم «کشتی نجات»،

آسوده خاطر از غم و رنج و عذاب شد

یک سرنوشت ساده به افلاک قد کشید،

وقتی که ذره، همسفر آفتاب شد

از این به بعد، قصه‌ی این زن جهانی است !

تفسیر چار حرف، که صدها کتاب شد

هی خیمه خیمه در طلب آب می‌دوید

هفتاد بار سعی نمود و سراب شد

باید رباب بود که فهمید داغ چیست !

در رستخیز فاجعه باید رباب شد !

                                           خدیجه پنجی

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 19:26 توسط رضیه حکیمی |

 قمرم!

«مبادا پدر را به لفظ خالی پدر صدا کنی!... مبادا حسن و حسین را

برادر خطاب کنی!....مبادا زینب و ام کلثوم را خواهر بخوانی!...

"آقای من"..."بانوی من"...این ها صمیمانه ترین خطاب تو باشد با سروران

و موالی ات!...مبادا از پشت سرشان قدمی فراپیش بگذاری!...

مبادا پیش از آن ها دست به غذا ببری!...مبادا پیش از آن ها آب بنوشی!»

                                                                (سقای آب و ادب-سیدمهدی شجاعی)

.............................................................................................................

- قرار بود تا شب تاسوعا برای از "تو" گفتن منتظر بمانم!...اما نشد...

این روزها بیش از همه و بیش از همیشه نامت و روضه هایت............

این روزها بیش از همه و بیش از همیشه عطش بیداد می کند و ساقی می طلبد!

..............................................................................................................

تو اسیر آینه ای...یک آینه که انعکاس نور حسین(ع) در چهره اش پیداست....

دستت به آقا نمی رسد اما دلت به علمدارش رسیده است!...

بی آن که بخواهی و بدانی و بفهمی...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 19:22 توسط فاطمه سادات حاجی وثوق (قطره) |

 

                                                 «نذر حضرت قاسم»

کیست این؟ که لهجه ی او از غزل شیرین‎تر است

قند لبخند نگاهش از عسل شیرین‌تر است

وعده ای شیرین گرفته امشب، اما نزد او

ظهر فردا، شور میدان عمل شیرین‌تر است

عشق شیرین جوانی دارد، اما این زمان

لب نهادن بر لب تیغ اجل شیرین‌تر است

عشق خاکی هر چه باشد، پنج روزی بیش نیست

تا ابد، بازی عشق لم‌یزل شیرین‌تر است

از عطش لبریز بود و زخم هم بر آن نهاد

که شکر در شیر اگر گردید حل، شیرین‌تر است

هفت پشت آسمان لرزید، آن وقتی که گفت :

طعم مرگ سرخ، حتی از عسل شیرین‌تر است !

قصه های ناب شیرین اند، اما قصه ای

بین مردم گر شود ضرب المثل شیرین‌تر است

ساحل هر چه غزل سبز و تماشایی است، لیک

رقص موج عشق، در"بحر رمل" شیرین‌تر است !

 

                                                             خلیل ذکاوت

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 0:11 توسط رضیه حکیمی |

کوفی بودن چیزی عجیبی نیست، گمان مبر که دچارش نمی شوی.

--------------------------------

خیلی از کوفی ها باید بیان توی کلاس های ما درس پس بدن (باور نمی کنی؟ کلیک کن)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 21:16 توسط علی آقایی فر |

ادامه ی دست ها

از دست بیست و ششم تا دست جهل و هشتم

گفتگوی سید الشهدا و علمدار کربلا

۲۶

دل سقا و مولا، دست در دست

كنار هم دو دريا، دست در دست

بدون دست، امّا موج در موج

بدون موج امّا دست در دست

۲۷

دوتا دست و دل سقا يكي بود

غم او با غم مولا يكي بود

يكي جان داشتند؛ امّا دوتا بود

دوتا دل داشتند؛ امّا يكي بود

۲۸

ـ برادر! مشك آوردم برايت

برو، اي جاري تا بي­نهايت!  

تمام باغ خشكيده است بشتاب

خدا پشت و پناه دست­هايت!

۲۹ 

 ـ عطش، تاب و توان برده است از من

تمام آن­چه بود و هست، از من

برادر، عاقبت اين قوم بي­درد

سر از تو مي­بُرند و دست از من

۳۰ 

ـ مبادا غم دوباره پا بگيرد

براي تو دل دريا بگيرد

چه خواهم گفت اگر از من سكينه

سراغ دست­هايت را بگيرد

۳۱

ـ عطش آتش به جانم زد، برادر!

شرر بر استخوانم زد، برادر!

نبودي، دست پاييزي­ترين قوم

تبر بر بازوانم زد، برادر!

۳۲

ـ تو رفتي مانده غم تا بي نهايت

نمي­افتد علم تا بي نهايت

دلم مي­خواست اي ماه قبيله

بتابي دست كم تا بي­نهايت

۳۳

ـ علم را بر زمين بگذارم، امّا...

تو را دست خدا بسپارم، امّا...

به چشمم تير زد آن قوم، اي عشق!

كه دست از ديدنت بردارم، امّا...

۳۴

ـ تو و يك سينه­ي تفتيده، سخت است

تو و دستاني از تن چيده، سخت است

بخند اين لحظه­ي آخر اگر چه

تبسم با لب خشكيده، سخت است  

۳۵

ـ برادر! بر لبم لبخند، زخم است

دل و دستم، به تو سوگند، زخم است

ببين در چشم­هايم چند تير است

ببين بر پيكر من چند زخم است!

۳۶

ـ جدا افتاده دست از پيكر تو 

نشسته تير در چشم تر تو

رها مانده است مشك از شانه­هايت

ولي برپاست نخل باور تو

۳۷

ـ دل و دست من و يك علقمه چشم

مگير از من، عزيز فاطمه! چشم

مرا تا خيمه ديگر بر مگردان

خجالت مي­كشم از آن­همه چشم

۳۸

ـ زمين و آسمان، دست از تو برداشت

تمام كاروان، دست از تو برداشت  

عطش را برده­اند از ياد، برگرد

نگاه كودكان، دست از تو برداشت

۳۹

ـ مي من، باده­ي من، مستي من!

فداي تو تمام هستي من!

 دل چشم­انتظاری کودکان را

مبادا بشکند بی­دستی من!

 ۴۰

كشيد از وسعت هفت آسمان دست

کشید از گریه های بی امان دست 

كشيد از دست خود هم دست؛ اما

چگونه مي­كشد از كودكان دست؟

48

دلش سرچشمه در سرچشمه جوشيد

زلال و پاك، جاري شد، خروشيد

به سمت رود رفت و لحظه ای بعد 

فرات از دست هایش آب نوشید 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 11:11 توسط سید حبیب نظاری |

 

این که سفارش فراوان به اشک ریختن و عزاداری کردن نموده اند برای آن است که اشک بر شهید اشتیاق به شهادت را به همراه دارد٬
خوی حماسه را در انسان زنده و طعم شهادت را در جان او گوارا می گرداند.
چون اشکْ رنگ کسی را می گیرد که برای او ریخته می شود و همین رنگ را به صاحب اشک نیز میدهد.
از این رو انسان حسینی منش٬نه ستم می کند و نه ستم می پذیرد.

حضرت آیت الله جوادی آملی/حماسه و عرفان

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 21:57 توسط ن ر گ س |

به نام خدا  

هنگامی که واقعه ی جانسوز کربلا در حال وقوع بود، زعفر جنی که رئیس شیعیان جن بود در بئر ذات العلم ، برای خود مجلس   عروسی بر پا کرده بود و بزرگان طوایف جن را دعوت نموده و خود بر تخت شادی و عیش نشسته بود.   همین حال ناگهان متوجه شد که از زیر تختش صدای گریه و زاری  می اید. زعفرجنی گفت :(( کیست که در وقت شادی ، گریه   می کند؟!)) دراین هنگام دو نفر از جنیان حاضر شدند وزعفر از آنان سبب گریه را پرسید ..آنان گفتند : (( ای امیر ! وقتی که ما   را  به فلان شهر فرستادی ، در  حین رفتن به آن شهر  ، عبور ما به رود فرات افتاد که عربها به آن نواحی نینوا می گویند . ما دیدیم که درآنجا لشکریان زیادی از انسانها جمع شده ودر حال جنگ هستند .وقتی که نزدیک آنان شدیم ، مشاهده کردیم که حضرت   حسین بن علی علیه السلام ، پسر همان آقای بزرگواری که ما را مسلمان کرده ، یکه و تنها برنیزه ی بی کسی تکیه داده و به چپ   وراست خود نگاه می کرد ومی فرمود : ((آیا یاری دهنده ای هست تا ما را یاری دهد ؟!)) و نیز شنیدم که اهل و عیال آن   بزرگوار ، فریاد العطش العطش بلند کرده بودند . وقتی که این واقعه ناگوار  را مشاهده کردیم فی الفور خود را به بئر ذات العلم   رساندیم تا شما را خبر نماییم که اکنون پسر رسول خدا (ص) را به شهادت  می رسانند .))   به محض اینکه زعفر جنی این سخنان را شنید ، تاج شاهی را از سر خود بر داشت و لباسهای دامادی را از تن خود خارج کرد و   طوایف مختلف جن را با سلاحهای آتشین آماده کرد و همگی با عجله به سوی کربلا حرکت نمودند .. خود زعفر گفته است   (( وقتی که ما وارد زمین کربلا شدیم ، دیدیم که چهار فرسخ در چهار فرسخ را لشکریان دشمن فرا گرفته است ، بعلاوه صفهای   فرشتگان زیادی را دیدیم . ملک منصور با چندین هزار فرشته ی دیگر یک طرف، ملک نصر با چندین هزار فرشته از  طرف دیگر ، جبرئیل با چندین   هزار فرشته ی دیگر در آن طرف و در یک طرف دیگر میکائیل با چندین هزار فرشته ی دیگر در آن طرف ، و در یک طرف   دیگر  اسرافیل ، ملک ریاح ( فرشته بادها ) ، فرشته ی دریاها ، فرشته ی کوهها ، فرشته ی دوزخ و فرشته ی عذاب و... هر   یک با لشکریان خود منتظر گرفتن اجازه از حضرت بودند . بعلاوه ارواح یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر ( علیهم السلام )   از آدم تا خاتم همه صف کشیده ، مات و متحیر مانده بودند . تمام موجودات و حقیقت کل اشیا در کربلا بودند و همگی گریان . چه   کربلا و چه غوغائی .خاتم پیامبران ( ص ) آغوش  خود را گشوده و به امام حسین علیه السلام می فرمود: (( پسرم ! عجله کن !   عجله کن ! به راستی که مشتاق تو هستیم .))   حسین بن علی علیه السلام یکه و تنها در میان میدان  با زخمها و جراحات فراوان ، پیشانی شکسته، با سری مجروح، با سینه ای   سوزان و با دیده ای گریان ایستاده بود  و در هر نفسی که میکشید  ، از حلقه های زره خون می چکید اما اصلا" توجهی به هیچ   گروهی از آن فرشتگان نمی کرد به من هم کسی اجازه نمی داد تا خدمت آن حضرت برسم  .   همانطور که از دور نظاره میکردم و در کار آن حضرت حیران بودم ،ناگهان دیدم که آقا امام حسین  علیه السلام سر غربت از   نیزه ی بی کسی بلند کرد و با گوشه چشم به من نگاه کرد و اشاره ای فرمود که : ای زعفر ! بیا ..در این هنگام   همه فرشتگان   به سوی من نگاه کردند و مرا اجازه دادند تا نزد حضرت بروم . من خود را خدمت حضرت رساندم و عرض کردم : من با نود   هزار جن به  یاری شما آمده ام . اگر بخواهی تمام دشمنانت را قبل از اینکه از جای خود حرکت کنی نابود میسازیم .   حضرت فرمود : ای زعفر زحمت کشیدی ! خدا و رسولش از تو راضی باشند . خدمت تو مورد قبول درگاه حق باشد .   اما لازم نیست که زحمت  بکشید ،شما برگردید .عرض کردم : قربانت شوم چرا اجازه نمی فرمائید ؟!   حضرت فرمود :  خداوند چنین نخواسته است و باید به لقای حضرت دوست برسم  . اگر من در جای خود بمانم  خداوند بوسیله   چه کسی این مردم  نگون بخت را مورد  امتحان قرار دهد ؟ و چگونه از کردار زشت خود آگاه خواهند شد و..........   جنیان گفتند : ای حبیب خدا و ای فرزند حبیب خدا ! به خدا سوگند اگر اطاعت از تو لازم و مخالفت با تو حرام نبود ، سخنت را   قبول نمی کردیم  و تمام دشمنانت را پیش از دستیابی به تو از میان می بردیم . حسین بن علی علیه السلام فرمود :   به خداوند سوگند که ما بر این کار از شما جنیان تواناتریم  ولی باید حجت بر مردم تمام شود  تا (( آنکس که گمراه می شود با   دلیل گمراه شود و آنکس که هدایت می شود  با دلیل هدایت شود .))   من (زعفر ) به امر آن حضرت مایوسانه برگشتم  .وقتی که ما جنیان به محل خود رسیدیم ، بساط شادی را جمع کرده و اسباب   عزا را فراهم کردیم . مادرم به من گفت : پسرم چه میکنی ؟! کجا رفته بودی که اینچنین ناراحت بر گشتی ؟!   گفتم :مادر ! پسر آن بزرگواری که ما را مسلمان کرد ، اینک در کربلا در چنان حالی است که من رفتم تا یاریش کنم اما آن   حضرت اجازه نفرمود و چون امر امام واجب بود ، باز گشتم  .مادرم  وقتی که سخنان را شنید ، گفت : ای فرزند ! تو را عاق   می کنم . من فردای قیامت در جواب مادرش حضرت فاطمه (س )  چه بگویم ؟! زعفر گفت :   مادر ! من خیلی آرزو داشتم تا جانم را فدای آن حضرت کنم ولی ایشان اجازه نفرمود . مادرم گفت : ((بیا برویم ، من همراهت   می آیم . مادرم جلو و من با لشکریانم از پشت سرش ، دوباره به سوی کربلا حرکت کردیم  . )) و هنگامی که به آنجا رسیدم   از لشکریان کفار صدای تکبیر!!! شنیدم  و چون نگاه کردیم ، دیدیم  که سر مبارک و درخشان آقا امام حسین علیه السلام  بالای   نیزه است و دود و آتش از خیمه های حرم بلند است . مادرم  خدمت حضرت امام سجاد علیه السلام رسید اجازه خواست تا با   دشمنان آنان بجنگد  ولی آن حضرت اجازه نداد و فرمود : (( در این سفر همراه ما باشید و در شبها  اطفال ما را مواظبت کنید تا از   بالای شتران بر زمین نخورند .)) در نتیجه جنیان اطاعت کردند و تا سرزمین شام با اسیران بودند تا حضرت سجاد علیه السلام  آنان را مرخص فرمود .   هرساله این واقعه جانسوز و جالب در بخشی از تعزیه شهادت امام حسین(ع) منسوب به تعزیه امام عاشورا به شکل درخور توجهی نمایش داده می شود

 علیک من به تو باد ای زعفر جنی     

 رسیده ای به برم با تمام عسگر جنی  

 اگرچه دلم خون شد از شقاوت انسی  

   قبول درگه حق باد طاعت جنی  

 زعفر آمد با سپاه بی شمار       

   در حضور آن ولی کردگار  

 ایستاد از دور با صد احترام      

     کرد با سلطان مظلومان سلام  

 عرض کرد ای خسرو دنیا و دین   

  بنده ی درگاه ، زعفر را ببین 

  هست حاضر زعفرت با این سپاه   

  بهر یاری ای غریب بی پناه  

 اذن فرما بر سپاه جنیان  

    تا بگیرند داد تو از کوفیان 

  لشکر جن هست از جان یاورت 

      اذن ده گیرند خون اکبرت  

این فرات از چه به رویت بسته اند 

       اهل بیتت از عطش دل خسته اند

   اذن ده بر لشکر حق از کرم         

 تا رسانند آب بر اهل حرم 

  ذاکرا رو در پناه شاهدین        

    تا شود نام تو تاج الذاکرین

پی نوشت : مطلب سند نداشت ... منتها چون شنیده بودم که جنیان نیز برای همراهی حضرت آمده بودند این مطلب برایم جالب بود .

+ نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 17:27 توسط خانم معلم |

هر روز عاشورا و همه جا کربلاست.....

  این همه جا وجود تو را ، همه شامل می شود......

    یعنی هرروز و همین امروز در کربلای وجودت،

     

       حسین مقابل یزید ایستاده است.


           بگرد و در وجودت حسین را پیدا کن.......


                       همین امروز!...............................

+ نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 17:5 توسط پردیس شریعتی |

نقل می کنند مردی به حضور امام حسین علیه السلام رسید و بدون مقدمه و سلام به آن حضرت عرض کرد: «حالتان چطور است؟ خدا عافیتتان دهد!». امام حسین علیه السلام به او فرمودند: «قبل از سخن گفتن سلام کن، بعد سخن بگو. خداوند عافیتت دهد!» آن گاه اضافه کردند: «تا کسی سلام نکرده است به او اجازه سخن گفتن ندهید؛ چرا که سلام کردن هفتاد پاداش دارد که 69 قسمت آن پاداش برای سلام کننده است و تنها یک قسمت برای جواب دهنده است».

+ نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 15:51 توسط سمیه پور قنبر |

بیستمین دست

چه بر پا مانده ای بی منت آب

شکست این قوم٬ آخر حرمت آب

تو دست رد زدی بر سینه ی رود

حمایت کردی از حیثیت آب

بیست و یکمین دست

دلت هر چند سر فصل جنون است

بهار تو بهاری لاله گون است

تبر بر دست هایت زد٬ شکفتی

دل پاییز از دست تو خون است

بیست و دومین دست

پرستوهای عاشق٬ فوج در فوج...

تمام آسمان را اوج در اوج...

تو با دستان خود سیراب کردی

فرات تشنه لب را موج در موج

بیست و سومین دست

کسی جز دست تو آب آورش نیست

کسی سقای باغ پرپرش نیست

دریغ از او چرا کردند آن قوم

مگر این آب مهر مادرش نیست؟

بیست و چهارمین دست

رها شد دست تو٬ اما دل تو...

کنار ساحل دریا٬ دل تو...

چه قدر اینجا دل خسته زیاد است

دل زیبب٬ دل مولا٬ دل تو

بیست و پنجمین دست

کنار هم دو دریا ـ دو برادر ـ

و کوهی در کنار خیمه ـ خواهر ـ

دو دریا یک دل و یک رنگ و یک دست

دل خواهر برای هر دو پرپر

+ نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 1:32 توسط سید حبیب نظاری |

 

همیشه همینطور بوده است . هر بار دلت هوای او را کرده ، او در ظهور پیش قدم شده و حیرت را هم بر اشتیاق و تمنا و شیدایی ات افزوده .

تمام قد پیش او بر می خیزی و او را بر سجاده ات می نشانی . می خواهی تمام تار و پود سجاده از بوی حضور او آکنده شود .

می گوید : خواهرم ! در نماز شبهایت مرا فراموش نکنی .

و تو بر دلت می گذرد : چه جای فراموشی برادر ؟ مگر ماهی حضور آب را در دریا فراموش می کند ؟ مگر زندگی بی حضور خاطره ات ممکن است ؟

احساس می کنی که خلوت ، خلوت نیست و حضور غریبه ای هر چند خودی از حلاوت خلوت می کاهد ، هر چند که آن غریبه ی خودی ، نافع بن هلال باشد و نگران برادر ، بیرون در ایستاده باشد .

پیش پای حسین زانو می زنی ، چشم در آینه ی چشمهایش می دوزی و می گویی : حسین جان ! برادرم ! چقدر مطمئنی به اصحاب امشب که فردا در میان معرکه تنهایت نگذارند ؟

حسین نگرانی ات را از لرزش مژگانت در می یابد ، عمیق و آرامبخش نفس می کشد و می گوید : خواهرم ! نگاه که می کنم از ابتدای خلقت تا کنون و از اکنون تا همیشه ، اصحابی باوفاتر و مهربانتر از اصحاب امشب و فردا نمی بینم . همه ی اینها که امشب در سپاه من اند ، فردا نیز در کنار من خواهند ماند و پیش از من دستشان را به دامان جدمان خواهند رساند .

احساس می کنی که سایه ی پشت خیمه ، بی تاب از جا کنده می شود و خلوت مطلوبتان را فراهم می کند . آرزو می کنی که کاش زمان متوقف می شد و این خلوت شیرین تا قیامت امتداد می یافت . اما غلغله ناگهانی بیرون ، حسین را از جا برمی خیزاند و به بیرون خیمه می کشاند .

تو نیز دل نگران از جا برمی خیزی و از شکاف خیمه بیرون را نظاره می کنی . افراد ، همه خودی اند اما این وقت شب در کنار خیمه ی تو چه می کنند ؟ پاسخ را حسین به درون می آورد :

خواهرم ! اینها اصحاب منند و سرشان ، حبیب بن مظاهر اسدی است . آمده اند تا با تو بیعت کنند که هزار باره تا پای جان به حمایت از حرم رسول الله ایستاده اند . چه بگویم ؟

چه دریافت روشنی دارد این حبیب ! دین را چه خوب شناخته است . بی جهت نیست که امام لقب فقیه به او داده است . وقتی خبر آمدنش به کربلا را شنیدی سرت را از کجاوه بیرون آوردی و گفتی : سلام مرا به حبیب برسانید .

حسین جان ! بگو که زینب دعا گوی شماست و برایتان حشر با رسول الله را می طلبد و تا ابد خیر و سعادتتان را از خدا مسالت می کند .

پایان پرتو سوم

التماس دعا .

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 23:52 توسط مریم صراف زاده |

لب تشنه ام
مي بوسمت ز دور
تا پر كنم خيال خود از بركه شراب
نقشي است از رخت
بر ديده  چون قدحي سوي آفتاب

ما را بسوز
ما را بسوز...

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 18:11 توسط محمد پوردامغانی |

سرود اشک انسان جاودانی است
دوای درد باران جان فشانی است
به یاد لاله ها خون گریه کرده است
رخ آهوی صحرا  ارغوانی است

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 18:6 توسط محمد پوردامغانی |

سلام محرميان
اینبار گريه ام نه فقط به خاطر مظلومیت حسین بود ، که از شوق  دعوت به حریم یار مي گريستم .
ناباورانه محرم محرم شده بودم و بي اختيار پاي چشم در راه مي نهادم.
آنهمه سال در خلوت بر سينه زدم و حالا مي خوانندم كه در ميدان بر آيينه كوبم .
رقصي خوش نه به عزاي سوار ، كه در سوداي قافله ، چو  به ميان مي برد ما را
اينهمه زنجير كه  بالا مي رود سلسله اي است كه جنون را در هم مي بافد و عشق را قبا مي سازد تا ما مي خوشان به آييني چنين پا در حلقه گذاريم و خود را مست ديدار سازيم .

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 18:5 توسط محمد پوردامغانی |

 سلام

ظرف نذریتان را پس آورده ام

گویا آب نذر کرده بودید

روی سینی دستهایتان را جای گذاشته بودید

پس آوردم

خواهرتان قبول نکرد

اشک ریختم

خواهرتان لبخند زد

بعد هم خون گریه کرد

 

یک سئوال ناجوانمردانه:

               شما پشتکارتان زیاد است

امّا چگونه دست از زانوی خود می گیرید

و یا علی می گویید؟!!!

 

همیشه متواضعانه می خندید

به طوری که دندانهایتان بیرون نمی افتاد

جز یک بار

همان روزی که مشک به دندان لبخند زدید!

 

 

خواستم انگشتر یکی از دستهایتان را بفروشم

اما هرچه چانه زدم

قیمتش از یک لیوان آب

که البته تهش سوراخ بود

بیشتر نشد!!!

 

بخشید

باید بروم

 

هوا کم کم تاریک می شود

                                شام غریبی در راه است!!!

 

 

پ ن:

۱- امروز عصر  جمعه است و من بسی دلم تنگ است!

۲- الهی بحق حسین و عباسش از بقیه غیبت مولا بگذر!

۳- ایشالله روز تاسوعا عازم عراقم دعا کنید که بزارن کاروانمون اول بره کربلا بعد بقیه عتبات!!!

                                

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 17:39 توسط محفل عشاق |


+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 17:2 توسط سید محمد موسویان |

 

فرمود کودک صغیرم را به من بسپرید تا با وی وداع گویم. سپردند. نزدیک صورتش برد ببوسد ٬ نمی دانم بوسید یا نبوسید . تیر آمد. تیر صبر چه می فهمد.

با شمشیر گودالی کند. هرچه خون از گلو می آمد را به تن نحیفش کشید. . علی اصغرش را که درون گودال میگذاشت با خدایش چنین زمزمه می کرد:  اَلَلّهَمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا فَقَتَلُونا. اَلَلّهَمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا...

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 14:40 توسط حسین |

 

حرف از قلم است "ارباب" يا

"شرم" كلمات

كه وقتي به

كاف "كربلا" مي رسند

"آب" مي شوند

چه محشري ست مگر

كه هر لغت گم مي شود در گاف گوش واره

در عين عطش

در ميم معجر

در حاء حسين

در ...


ناپيدا...



______________________________

يكم - چقدر سخت است دوري از تو آقا

چقدر سخت است اگر يك روز چشم باز كني و ببيني در جمع يارانت راه نداري

دوم - ندارد

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 12:55 توسط مهدیه جاهد |

نوزدهمین دست

فراتی از عطش گسترده بودی

غمی زیبا فراهم کرده بودی

ندادی از کف٬ آخر تشنگی را

به خون دل به دست آورده بودی

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 11:36 توسط سید حبیب نظاری |

پرتو سوم

در این شب غریب ، در این شبی که آبستن بزرگترین حادثه ی آفرینش است ، در این دشت پر از اندوه و مصیبت و بلا ، در این درماندگی و ابتلا ، تنها نماز می تواند چاره ساز باشد . پس بایست ! قامت به نماز برافراز و ماتم و خستگی را در زیر سجاده ات مدفون کن . تنها نماز می تواند مرهم این دل افسرده و جگر دندان خورده باشد .

انگار همه ی این سپاه مختصر نیز به این حقیقت شیرین دست یافته اند . از خیمه های کوچک و به هم پیوسته شان فقط نوای نماز و آوای قرآن به گوش می رسد . سپاه دشمن غرق در بی خبریست ، صدای معصیت ، به آنها لحظه ای مجال تامل و تفکر و پرهیز و گریز نمی دهد . کاش به خود می آمدند ؛ کاش از این فتنه می گریختند . اگر قصدشان کشتن حسین است ، با ده یک این سپاه هم حادثه محقق می شود . مگر سپاه برادرت چقدر است ؟ چرا اینهمه آمده اند تا در سپاه کفر رقم بخورند ؟

نمی گویی به شما کمک کننند ، شما از یاری آنها بی نیازید ، خودشان را از مهلکه ی دنیا و آخرت در ببرند . یک نفر هم که از اهل جهنم کم شود غنیمت است . چرا راه گوشهایشان را بسته اند ؟ چرا راه دلهایشان را گرفته اند ؟

انگار فقط خدا می تواند آنان را از این ورطه ی هلاکت برهاند . پس دعا می کنی ، همه ی آنها را دعا می کنی . دعا می کنی هر چند که می دانی قاعده ی دنیا همیشه بر این بوده است . همیشه اهل حقیقت قلیل بوده اند و اهل باطل کثیر . همین چند نفر هم برای سپاه هدایت بی سابقه است . راستی نکند فردا در گیر و دار معرکه ، همین سپاه اندک نیز برادرت را تنها بگذارند ؟ نکند خیانتی که پشت پدر راشکست ، دل فرزند را نیز بشکند ؟این را باید به حسین بگویی که دل نبندد به وعده های مردم این دنیا .

خوب است در میانه ی نمازها سری به حسین بزنی ، هم دیداری تازه کنی و هم این نکته را به خاطر نازنینش بیاوری . اما نه انگار این بوی حسین است ، این صدای گامهای حسین است که به خیمه ی تو نزدیک می شود و این دست اوست که یال خیمه را کنار می زند و تبسم شیرینش از پس پرده طلوع می کند .

ادامه دارد  

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 1:4 توسط مریم صراف زاده |

هجدهمین دست

ابوفاضل! دلم سبز و شکوفاست

به یاد تو شبیه کوه بر پاست

اگر رود است٬ از چشم تو رود است

اگر دریاست٬ از دست تو دریاست

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 0:6 توسط سید حبیب نظاری |

 

 

در نمازت خم ابروی یار آمد

به یاد

و این سان سی امین تیر را به تشّهد نشستی

ای  سلامٌ امِنین

 

در صفر مطلق حیا

 گرگان گردنه

 در ناسوت ِ حیات در یک سو

و  در دیگر سو

 تو

«با همه کرّوبیان عالم بالا»

و حالا        

در مصافی نابرابر در حماسه ماسه ها

به تقطیع هجای عشق آمده اند

این مداحان دربار لجن

گرسنگان گوش وگوشواره

زوزه هاشان

 خونابه پوزه هاشان!!!

به خود می پیچند

از تکبیر تو که رجز خوانی عرشیان است...

گودال قتلگاه مصبّ تمام رودهای جهان است ودلتای عروج

رسوبگاه اشک

هنوز لهجه تسبیحات تو را دارد تربت کربلا

از قبله قبیله عشق

سالار عشیره عطش

شیدایی ات را به تمامی نگفتند واژه ها

حروف نیز...

«لهوف» نیز...

 

 

مولا!

در عصر پَست ِ پسامدرن نیزه ها از ما عوارض میگیرند

اما هنوز

تمام آزادراهها به تو ختم می شوند!!!

....................................................................................................

پ ن:

۱- الهی به حق حُر آزاده کربلا؛ الرزقنی معرفت الحسین

۲- حسینم؛ من در تاریکی ِ و ظلمت ِکوره راههای زندگی گم شده ام و تو چراغ هدایتی؛ به حق علمدار سپاهت مرا به راه معرفتت هدایت فرما!!!

۳- عباس جان؛ تو باب الحسینی مبادا من ِ گمشده رو به حرم حسین راه ندی!!!

۴- این طالب بدم مقتول کربلا

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 19:49 توسط محفل عشاق |

یه روز صبح...وقت سحر...وقتی حضرت امیر علیه السلام قصد مسجد کردند پرنده های

اون خونه -که سرشون پیش مولا همیشه خمیده بود- دل به دریا زدن و دل نگرون، عبای

آقارو کشیدن که بمونه و نره...

سالها بعد...تو  یه روز غمزده، یه کاروان نشست تو سرزمینی که بهش گفتند کرب و بلا!

پدر بود...پسر یود...عمو بود...عمه بود... عزیزترین های خدا بودند به خدا...

دیده بودن و اومده بودن...باخبر بودن و دل سپرده بودن...دل کنده بودن و دل داده بودن...

وای بر دل شن ریزه های اون خاک...چه مصیبتی بود...فریاد زدن و خون گریه کردن که

                                                            نمونن و برن!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 13:26 توسط فاطمه سادات حاجی وثوق (قطره) |

 

هزار آینه مبهوت بی شماری تو
هزار بادیه مجنون نی سواری تو

بهار آمده با لاله های سینه زنش
پی زیارت باغ بنفشه کاری تو

هلا که جمع نقیضین بوسه و عطشی
ندیده ام لب خشکی به آبداری تو

چه جای نغمه در این روزگار یأس مگر
به روی دست تو پرپر نشد قناری تو ؟

هم او که نامه برایت نوشت , با خنجر
ببین که آمده از پشت سر به یاری تو

دریغ,کاری از این طبع مرده ساخته نیست
به جز شمردن گلزخم های کاری تو

به ما مخند که جای گریستن بر خویش
نشسته ایم دمادم به سوگواری تو....

شاعر:سعید بیابانکی

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 13:16 توسط ن ر گ س |

 

سرش را به زانو گرفت. خون از صورتش پاک میکرد و زمزمه میکرد:" حالا تو آزادی. آزاد آزاد. که مادرت خوش صدایت میکرد...آزاد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 12:15 توسط حسین |

 

 

نمرده ام که از این قوم یار میخواهی!

تو زنده ماندن من را چکار میخواهی؟

ببین به عشق تو آواره ام از آن آغاز

به این گمان که تو هم سر به دار میخواهی

به روی دست تو آماده ام برای نبرد

علی کرب و بلا !. . . ذولفقار میخواهی؟؟؟

قویترین سند غربت تو، خون من است

گلوی نازک یک شیر خوار می خواهی؟

فقط به سینه ی تو زیر خاک آرامم

 بگو که سینه خود را مزار می خواهی؟

زیاد زحمت تدفین مکش، اگر تا شام

مرا کنار سرت نی سوار می خواهی

 

پ.ن : متاسفانه شاعر این شعر رو نمی شناسم. 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 10:14 توسط رضیه حکیمی |

 

 


بابا

آب

نداد

.

.

.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 1:33 توسط سید محمد باقر موسوی |

 

 

 

محمل نگه داريد، ياران! يار، اينجاست
بيت الحرام و کعبه‌ي دلدار اينجاست

...

 

ميقات اينجا، کعبه اينجا، زمزم اينجا 
رکن و حرم، سعي و صفا، هر چار اينجاست

...

 

ما را بود از حجّ کعبه برتر اينجا
بايد طواف آريم دور دلبر اينجا

 

 

http://kheyrekasir.blogfa.com/

 

 

پ.ن:

1. دیشب حاج آقا پناهیان در سوگواره هنر و حماسه دانشگاه هنر تذکره زیبایی را گفتند:

« برای تسلط بر انگیزه، خیال و نیت خود، باید  بدانیم که قیمت و ارزش آنها چقدر است! به خاطر ارزش و حرمتی که نیت دارد بگردیم احساسات و ادراکات خوب خود را پیدا کنیم. زیرا مدل زندگی در فضای معنوی متفاوت است.»

1.کاش من هم کربلا بودم ...

1. رقصی چنین میانه میدانم آرزوست .. « مولانا»

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 23:46 توسط سیده فاطمه مولایی زاده |

 

کوفه خشکسالی شده بود.
خیلی وقت بود باران نباریده بود.
آمدند پیش حضرت علی(ع).ایشان فرمودند به فرزندم حسین بگویید برایتان دعا کند.
آمدند پیش امام حسین(ع).حضرت دعا کردند و باران بارید.
خوشحال شدند.
گفتند:"جبران می کنیم"!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 22:54 توسط ن ر گ س |

 

 

 

 

اگرنبود حسین!

 جاده سرخ عشق بی مسافر می ماند وتا ابد سرخی شفق درنطفه شب اسیر می گشت.

 

اگر نبود حسین!

 صبح فرصت طلوع دوباره نداشت وشب جولانگاه کوران می ماند تا آنجا که نوزادان وکودکان نیز به جرم معصومیت به تازیانه جهالت ودار غضب آویخته می شدند.

آه اگر تورا باوری هست بنگر چه خالصانه یکی یکی ستاره های خداوندی درخشیدند تا تو در این ظلمتکده فانی راه روشن ومسیر رسیدن به خورشید حقیقی را بیابی.

 

هیهات هیهات !

ای کسانی که مدعی بودید حقیقت وجودتان را بی تاب نموده چگونه بر این همه روشنایی چشم بربستید؟ 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 19:12 توسط سیده مریم مولایی زاده |

 

در شهر

از عروس کشان هاے ِ آن چنانے،

خبرے نیست؛

محرم شده،

انگار...!

 

اول [جنگ ] :

امسال

دسته های ِ عزادارے

از تمام ِ شهر هاے ِ کشور

 بـ جنگ ات آمده اند!

 

دوم  [ رنجور ] :

اسیر است زینب

نـ در کربلا

میان ِ دختران ِ بزک کرده ِ هیأت!

 

سوم [ قحطی! ] :

عبور مےکند کاروان

از میان ِ خیابان

و پسرها

شماره تعارف مےکنند،

با نگاه ِ هرزه شان!

 

چهارم  [ عطش ] :

عطش و تشنگے بهانه است؛

دعواے ِ اصلے

سر ِ شربت بود!

 

پنجم  [ شش گوشه ] :

کدام کعبه؟

کدام بهشت؟!

می گویند؛

ضریحت

میکروب پخش مےکند!

 

ششم [ یزیدےتر! ] :

سه ساله

خوب شد کـ رفتے

کاخ هاے ِ ما

یزیدےتر است!

 

هفتم [ شش ماهه ] :

خبرے از حرمله

و آن تیر هاے ِ سه شعبه اش نیست؛

گلوے ِ نازک ِ شش ماهه را

با گوشےهایمان

مےدریم!

 

هشتم  [غنیمت ] :

سر را

معجر را

انگشتر را

گهواره را

گوشواره را

و شال ِ سبز را

همین سال ِ پیش

بـ غارت بردند!

 

نهم  [مشک ] :

رقیه چشم بـ راه ِ عموست..

عباس را دعا کنید،

شاید امسال؛

مشک را بـ خیمه برساند!

 

دهم  [ مقتل ] :

جاے ِ شمر،

امسال تو را

مداحان

بـ قتله گاه می برند!

 

***

لینک ِ کامل همین دلپارگےها در وبلاگ ِ کاش مےشد خدا را بوسید...

 سیّد محمّد رضےزاده

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 17:56 توسط سید رضی زاده |

طبق وعده ای که داده بودم،بقیه جملات زیبای فتح خون:

*قافله عشق در سفر تاریخ است واین تفسیری است بر آنچه فرموده اند:کل یوم عاشورا وکل ارض کربلا...این سخنی است که پشت شیطان رامیلرزاندویاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار میسازد.

...وتو،ای آنکه در سال شصت ویکم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای واکنون،دراین دوران جاهلیت ثانی وعصرتوبه بشریت،پای به سیاره زمین نهاده ای،نومیدمشو،که تورا نیز عاشورایی است وکربلایی که تشنه خون توست وانتظار میکشد تا تو زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی واز خودودلبستگی هایش هجرت کنی وبه کهف حصین لازمان ولامکان ولایت ملحق شوی وفراتر از زمان ومکان،خودرابه قافله سال شصت ویکم هجری برسانی ودر رکاب امام عشق به شهادت رسی...

یاران!شتاب کنید،قافله در راه است.می گویند که گناهکاران را نمی پذیرند؟اری،گناهکاران رادراین قافله راهی نیست...اما پشیمانان را می پذیرند.آدم نیز دراین قافله ملازم رکاب حسین است،که او سرسلسله خیل پشیمانان است،واگرنبود باب توبه ای که خداوند باخون حسین میان زمین وآسمان گشوده است،آدم نیز دهشت زده ورهاشده وسرگردان،دراین برهوت گمگشتگی وامیماند.

*ای دل!تو چه میکنی؟می مانی یا میروی؟داد از آن اختیار که تورا از حسین جداکند!این چه اختیاری است که برای رو آوردن بدان باید پشت به اراده حق نهاد؟ای دل!نیک بنگر تا قلاده دنیا را بر گردنشان ببینی و سررشته قلاده را،که دردست شیطان است.انان می انگارند که این راه رابه اختیار خویش میروند،غافل که شیطان اصحاب دنیا را با همان غرایزی که در نفس خویش دارند میفریبد.

*بلا افق طلعت شمس اشتیاق است.وآن تشنگی که کربلاییان کشیده اند تشنگی راز است.واگر کربلاییان تا اوج آن تشنگی که _می دانی_نرسند،چگونه جانشان سرچشمه رحیق مختوم بهشت شود؟آن شراب طهور راکه شنیده ای بهشتیان را میخورانند،میکده اش کربلاست وخراباتیانش این مستانند که اینچنین بی سر ودست وپا افتاده اند.آن شراب طهور راکه شنیده ای،تنها تشنگان راز را مینوشانندوساقی اش حسین است؛حسین از دست یار مینوشدوما از دست حسین.

*نپندارکه تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اندولاغیر...صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است.

*امروز در کربلاست که شمشیر شیطان از خون شکست میخورد؛از خون عاشق،خون شهید.

*تاریخ امانتدار فریاد«هل من ناصر»حسین است وفطرت گنجینه دار آن...واز آن پس،کدام دلی است که بایاد اونتپد؟

*تا دستان ظاهر بریده نشود،بال های بهشتی نخواهد رست.اگر آسمان دنیا بهشت است،آسمان بهشت کجاست که عباس بن علی پرنده آن آسمان باشد؟؟؟

*هیچ پرسیده ای که عالم شهادت بر چه شهادت میدهد که نامی اینچنین بر اونهاده اند؟

یاحق.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 14:22 توسط فطرس |

هفدهمین دست

سرودم از غم دستی که هرگز...

شکوه ماتم دستی که هرگز...

خدا قسمت کن بر شانه ی ما

بماند پرچم دستی که هرگز...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 12:24 توسط سید حبیب نظاری |

 

محرمـــــــ آنه (1)

 

هیئت رفتنمان که ملغی شد ، همه افسوس ، نطلبیدند !!

و لاحرم! با این جمله . آنکه مقصر شد بر این نرفتن و ماندن در خانه ، ابا عبدالله ع شدند. چرا که مارا به مجلسشان را ه نداد.

اما مگر می شود!؟

این همان سیدی است که از کوفیان مرد نمای نامرد موصوف در بیان پدرش ، یاری میطلبد!

و ایشان همان آقایی است که در میدان رزم در مقابل شمشیرهای از نیام برآمده به قصد سرهاشان ، بدنبال "ناصر" میگردد .

آنوقت مرا به مجلسی که نه رزم گاه است و نه جای لغزش در ماندن و نماندن ،نطلبد!؟بدآنجایی که پذرایی ات میکنند و عزت مینهند بر سرت ، نه شمشیر! باز هم نمی طلبد؟

وقتی کل یوم عاشوراست و زمین خانه ماهم حتی کربلاست .چگونه ممکن است. آقایی که این روزها ندای "هل من" سر داده، مارا نخواند!...

پی نوشت

در طلبش بی خبرانیم

التماس دعا


 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 1:7 توسط فاطمه انجم شعاع |

               

                                            

کوچه بن بست بود‌ و بزرگ. اونقدر که همه‌ی اهل محل توی همون کوچه جا می‌شدند. دور تا دور حلقه می‌زدند و تمام اون ده روز رو خیره می‌شدند به تعزیه‌خوون ها. من تا کمر مادر بیشتر نمی‌رسیدم و اونقدر از شمر می‌ترسیدم که تا نگاهم به او می‌افتاد زیر چادر مادر قایم می شدم. اما از زیرچادر مادر هم چهره‌ی وحشتناک شمر پیدا بود. شمر راه می‌رفت و نعره می کشید. من می‌ترسیدم و توی سیاهی چادر مادر گریه می‌کردم.

هیچ‌کس شمر را دوست نداشت.خار و خاشاک ها را جمع می‌کرد و بچه ها را می‌زد. هیچ‌کدام از اهالی محل طرفدار شمر نبودند. اصلا ً هیچ‌کس لباس قرمزها را دوست نداشت؛ وقتی یکی از لباس قرمزها می‌افتاد روی زمین مردم خودشون رو کنار می‌کشیدند اما اگر یکی از سبزپوش ها کنار مردم از اسب پایین می‌افتاد، همه هرطور شده بلندش می‌کردند، خاک لباس‌هاش رو پاک می‌کردند و به سر و روشون می‌کشیدند.

اما شمر حواسش جمع بود. با چشم‌های زشتش می‌چرخید و همه جا رو می‌دید. یکی از زخمی‌ها نزدیک ما افتاده بود. یکدفعه شمر برگشت طرف ما. من ترسیدم. خواستم دوباره  زیر چادر مادر برم اما دیر شده بود،شمر رسیده بود به ما. من رو زیر بغلش گرفته بود و دور میدان می‌چرخید. من جیغ می‌زدم و با چشم‌های اشکی مادرم رو صدا می‌کردم. مادر هم بلندتر از من فریاد می‌کشید و به سر و صورتش می‌زد. مردم هم من رو نگاه می‌کردند وگریه می‌کردند. شمر بعد از اینکه چند بار دور میدان چرخید، بالاخره من رو درست جلوی پای مادرم رها کرد.تمام بدنم می‌لرزید. به هق هق افتاده بودم.پریدم توی بغل مادرم.

مادرم ولی آروم نشد. صورتش خیسِ خیس بود.من رو محکم توی بغلش گرفته بود اما انگار من رو نمی‌دید؛ فقط گریه می کرد و می‌گفت:

«قربون یتیمای کربلا برم .... قربون یتیمای کربلا برم....»

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 1:6 توسط رضیه حکیمی |

اگه نمی دونم که چرا روضه ی آقا سوزناکه...اگه نمی دونم چرا بهترین های

خدا به روضه خونی برای آقا مفتخر بودند...اگه نمی دونم چرا آقای من،مظلوم عالمه

...اگه نمیدونم چرا اسم کربلا که میاد هر دلی می شکنه و هر چشمی می باره...

اگه نمی دونم چرا به شهادت آقا می گن مصیبت عظما...

اگه نمی دونم چرا بعد از صدها سال هنوز محرم زنده است و هنوز هیئت های آقا

 برقرارند...اگه نمی دونم تو لحظه لحظه های اون طولانی ترین روز خدا چه به سر پاک ترین

 خاندان خلقت اومد...و اگه خیلی چیزای دیگه رو نمی دونم...

و حتی اگه همه ی اینارو می دونم...

تو این روزهاروضه های مکتوب "مواعظ"*راه گشای خوبی اند.

.......................................................................................................................

                    *کتاب "مواعظ"...اثر بی نظیر شیخ جعفر شوشتری(ره)

                   (و اگه پیداش نکردید کتاب "خصایص الحسینیه" ی اون بزرگوار)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 17:19 توسط فاطمه سادات حاجی وثوق (قطره) |

 

بادها

       نوحه خوان

بیدها

       دسته ی زنجیر زن

لاله ها

       سینه زنان حرم باغچه

 

***

 

بادها

       در جنون

بیدها

       واژگون

لاله ها

       غرق خون

 

***

 

       خیمه ی خورشید سوخت

برگها

       گریه کنان ریختند

آسمان

       کرده به تن پیرهن تعزیه

طبل عزا را بنواز ٬ ای فلک ...

                                                                                        عمران صلاحی

...

پ.ن:

۱. دلم تنگ غروب کربلاست ...

۲. به عشق بین الحرمین میکشی ام چرا حسین؟

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 14:30 توسط زهره احمدی |

شانزدهمین دست

من و دل تا ابد آن دست ها را...

چگونه می شود آن دست ها را...؟

دل لب تشنه ام تا عمر دارد

به سینه می زند آن دست ها را

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 11:37 توسط سید حبیب نظاری |

چندین ساله که از روز اول محرم،شروع میکنم به خوندن کتاب فتح خون اثر ماندگار شهید سید مرتضی آوینی.دوست دارم امسال در آستانه محرم، شما رو هم به این جملات آسمانی مهمان کنم.گرچه این جملات،قطراتی از دریای بیکران قلم آسمانی سید مرتضی است.

*نه عجب اگردر شهر کوران،خورشید رادشنام دهندوتاریکی راپرستش کنند.

*واین رسم فریب کاران است:نام محمد را بر ماذنه ها میبرند،اما جان اوراکه علی است،دشنام میدهند.

*جاهلیت ریشه در درون داردو اگر آن مشرک بت پرست که در درون آدمی است ایمان نیاورد،چه سود که بر زبان "لا اله الا الله "براند؟

*اگر پنجاه سال پس از آن بدعت نخستین در سقیفه بنی ساعده،این بدعت تازه پدید نمی آمد،کار هرگز به آنجا نمی رسید که خورشید تاریخ در شفق سرخ عاشورا غروب کند وخون خدا بریزد.

*نه عجب اگر در دیار کوران، بوزینگان را انسان بیانگارند!

*هجرت مقدمه جهاد است ومردان حق را هرگز سزاوار نیست که راهی جز این در پیش گیرند.

*ابتلائات دهر طوفانی است که صخره های بلند را نیز خرد میکند ودر مسیر دره ها آن همه میغلتاند تا پیوسته به خاک شود.

*خون حسین واصحابش کهکشانی است که بر آسمان دنیا راه قبله را می نمایاند.

*عقل می گوید بمان وعشق میگوید برو...واین هردو،عقل وعشق را،خداوند آفریده است تاوجود انسان در حیرت میان عقل وعشق معنا شود.اگرچه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نبرد،عشق را در راهی که میرود،تصدیق خواهد کرد.آن جا دیگر میان عقل وعشق فاصله ای نیست.

*کعبه قبله احرار است ،رستگان از بندگی غیر.

*حرم خدا نقطه پیوند زمین وآسمان است.

*راهی که قافله عشق،پای در آن نهاد راه تاریخ است وآن بانگ الرحیل هر صبح در همه جا بر میخیزد واگرنه این راحلان قافله عشق بعد از هزاروسیصدوچهل وچند سال به کدام دعوت است که لبیک گفته اند؟

*اکنون بنگر حیرت عقل راوجرات عشق را!بگذار عاقلان مارا به ماندن بخوانند...راحلان طریق عشق می دانند که ماندن نیز در رفتن است،جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی،واین اوست که ما را کشکشانه به خویش میخواند.

*آن کس که در دنیا از خدا نترسد،آن گاه که قیامت برپا شود در امان او نخواهدبود.ومن از خدا میخواهم که در دنیا از او بترسم تا آخرت را در امان او باشم.

*وبدان که سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی که در آن ،چشمه خورشید میجوشد وگوش کن که چه خوش ترنمی دارد در تپیدن:حسین، حسین ،حسین ،حسین.نمی تپد، حسین حسین میکند.

*یاران !شتاب کنید که زمین نه جای ماندن،که گذرگاه است...گذر از نفس به سوی رضوان حق.هیچ شنیده ای که کسی درگذرگاه ،رحل اقامت بیفکند؟...ومرگ نیز در این جا همان همه با تو نزدیک است که در کربلا،وکدام انیسی از مرگ شایسته تر؟که اگر دهر بخواهد باکسی وفا کند واورا از مرگ معاف دارد ،حسین که از من وتو شایسته تر است.الرحیل الرحیل!یاران شتاب کنید.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 10:53 توسط فطرس |

پانزدهمین دست

به شوق آسمان یا کاشف الکرب

پرم از ناگهان یا کاشف الکرب

به دستانت قسم امشب دلم را

به سوی خود بخوان یا کاشف الکرب

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 9:15 توسط سید حبیب نظاری |

 

حسین هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید

آقای... صاحب بزرگترین بنگاه ملک و ماشین شهر، يكماه تکیه راه می‌اندازد و خودش در روز تاسوعا سر مردم گل می‌مالد و ۱۱ ماه هم سرشان شیره

حسین  هنوز مظلوم است
 چون وقتی محرم می‌آید



قدرت سامورایی! شب ها در تکیه لخت می‌شود و میانداری می‌کند و روزها مردم را لخت می‌کند و زورگیری

حسین هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید


فرشید پوسترهای گلزار و مهناز افشار را از بساطش جمع می‌کند و آخرین ورژن! پوسترهای علی‌اکبر (ع) و حضرت عباس (ع) را در بساطش پهن ...!

حسین هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید

آقای ... تا پایان اربعین تمام پاساژش را سیاه می‌کند و تا آخر سال هم مشتری‌هایش را

حسین هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید



قادر روزهای تاسوعا و عاشورا قمه می‌زند و علم می‌کشد ولی در ماه رمضان سیگار از لبش نمی‌افتد

حسین هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید


سیامک چشم چران! که پاتوقش همیشه خدا نزدیک مدارس دخترانه است در دسته‌هاي عزاداری اسفند دود می‌کند!


حسین هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید

نیما پشت ماکسیمایش می‌نویسد "من سگ کوی حسینم" ولی هیچ وقت از چارلی! سگ ۱۱ماهه‌اش دور نمی‌شود


حسین هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید

حاج ... مداح معروف شهر بابت ۷ ساعت مداحی حقوق 250 روز یک کارگر را می‌گیرد


حسین هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید

آقای... رییس شرکت لبنیات شیر تو شیر! ۳۰شب شیر صلواتی به خلق خدا می‌دهد و ۳۳۵ روز هم با اضافه کردن آب شیرشان را می‌دوشد

حسین هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید

به جای آنکه ما بر مصیبت مولا بگرییم، مولا بر مصیبت ما می‌گرید


حسین هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید

حاج آقا ...، ۹شب مردم را به تقوی دعوت می‌کند ولی در شب دهم سر زود پایین آمدن از منبر با هیت امنا دعوا می‌کند

حسین هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می‌آید

کل یوم عاشورا
یعنی...۱۰ روز و شب ...غم گریه
کل ارض کربلا

یعنی...چند مسجد و چند تکیه

حسین هنوز مظلوم است

چون وقتی خورشید عصر عاشورا غروب کرد

و هم می‌رود

تا سال بعد

تا یاد بعد!!!

 

 

با تشکر از سرکار خانم روشنی

با اندکی دخل و تصرف

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 8:59 توسط محفل عشاق |

 
http://najva.persiangig.com/image/najva 5/hossein (7).jpg





 
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 0:30 توسط مهدیه جاهد |

  

 

1. آغاز ایام حسینی

    اولین روز از ماه حزن و اندوه آل محمدعلیهم السلام است،که همه انبیاء وملائکه و شیعیان و دوستان اهل بیت علیهم السلام محزون اند.باید گفت:ماه حزن واندوه تمام عالم است،چرا که همه ساله از اول محرم تا روز عاشورا پیراهن پاره پاره سیدالشهداء علیه السلام را از عرش خدا رو به زمین می آویزند و حزن واندوه عالم را فرا می گیرد.1 

   همچنین آغاز مجالس عزاداری حضرت اباعبدالله علیه السلام است،که مردم را به امور اعتقادی خویش آشنا می کند،ودستورات دین خود را از حسینیه ها و تکایا و مساجد به  خانه های فکر ودل خود به ارمغان می برند.شرکت در مراسم عزاداری  امام حسین علیه السلام  واشک بر آن حضرت،از وظایف ما در زمان غیبت امام زمان علیه السلام است.

2.ماجرای شعب ابی طالب علیه السلام

       در پی بالا گرفتن قدرت اسلام پس از بعثت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم  قریش پیمان نامه ای نوشتند وطی آن قرار گذاشتند  با بنی هاشم تکلم نکنند و با آنان هم سفره  وهمنشین نشوند و معامله ننمایند؛و آنان را به گونه ای در فشار قراردهند که پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم را به قریش تحویل دهند تا آن حضرت را به قتل رسانند . حضرت ابوطالب علیه السلام بنی هاشم را به دره ای که منتسب به آن حضرت بود برد،و اطراف آن را محکم کرده وبرای حفظ جان پیامبر صلی الله علی وآله وسلم شبانه روز کمر همت بست. 

   آن حضرت شبها با شمشیر پروانه وار گرد شمع وجود پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم می گردید ومی فرمود :«تا زنده ام دست از یاری او برنمی دارم.»او در هرشب چند بار محل خواب پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم را تغییر می داد وعزیزترین فرزند خود یعنی امیرالمؤمنین علیه السلام را به جای آن حضرت می خوابانید،و روز فرزندان خود و فرزندان برادرانش را به حفاظت از آن حضرت می گماشت. در مدتی که در شعب بودند بر آن حضرت ومسلمانان بسیار سخت گذشت ،تا آنجا که شبها صدای گریه  اطفال گرسنه بنی هاشم را ساکنین اطراف شعب می شنیدند.

  پس از دو سال و چند ماه خداوند موریانه را مأمور کرد،وپیمان نامه آنان را از بین برد به جزء اسماء الهی که در آن بود. حضرت ابوطالب علیه السلام این خبر را به کفار داد،و آنان با دیدن چنین معجزه ای دست از تصمیم خود برداشتند وبنی هاشم به خانه های خود بازگشتند.2 

3.جنگ ذات الرقاع 

     در سال چهارم هجرت _به تحریک قریش _بین مسلمانان و قبایلی که اطراف مدینه زندگی می کردند و قصد محاصره مدینه را داشتند جنگی در گرفت .پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم با 400یا790 نفر از مدینه بیرون رفتند.در این غزوه حضرت نماز خوف  خواندند و جنگ تا سه روز طول کشید تا شر آنان دفع شد.این واقعه به قولی در 15جمادی الاولی بوده است. 3 

4.اولین جمع آوری زکات

     در روز اول محرم پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم برای اولین بار مأمورانی را برای جمع آوری زکات و صدقات به اطراف مدینه فرستادند.4

5.امام حسین علیه السلام در راه کربلا

   روز اول محرم،امام حسین علیه السلام در قصر بنی مقاتل نزول اجلال فرمودند، و از عبیدالله بن حر جعفی دعوت به یاری نمودند، ولی او اجابت نکرد و بعداً پشیمان شد.5   

6.قیام مردم مدینه برعلیه یزید

    در این روز در سال  63 ه مردم مدینه برای قیام علیه یزید حرکت کردند.قضیه از آنجا آغاز شد که جمعی از اهالی مدینه به رهبری عبدالله بن حنظله به شام رفتند و دستگاه یزید وشرابخواری و قماربازی و سگ بازی  او را دیدند،وبه مدینه بازگشته ومردم را از وضع فساد دربار اموی آگاه ساختند.با شنیدن این اخبار همگان بر خلع یزید اتفاق نمودند،و به سرپرستی عبدالله علیه یزید قیام نمودندو افراد اموی ساکن مدینه رابیرون کردند.لشکر شام پس از اطلاع از این قیام به طرف مدینه حرکت کرد و واقعه حرّه پیش آمد.6 

7.کلام عاشورایی امام رضا علیه السلام 7

     در روز اول محرم ریّان بن شبیب خدمت امام رضا علیه السلام رسید.حضرت به او فرمودند:ای پسر شبیب ،مردم عرب در زمان جاهلیت جنگ را در ایام محرم حرام می دانستند؛ولی این امت احترام این ماه را از بین بردند و حرمت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم را رعایت نکردند.در این ماه خون ما را حلال دانستند ،و هتک حرمت ما را کردند وفرزندان و زنان ما را اسیر  نمودند، و سراپردۀ ما را آتش زدند و اموال ما را غارت کردند و رعایت احترام  رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم را دربارۀ ما ننمودند. 

    همانا روز شهادت حسین علیه السلام پلک چشمان ما را مجروح کرد واشکهای ما را روان ساخت ودل ما را سو زاند؛وعزیز ما را در زمین کربلا ذلیل کرد ونزد ما محنت و بلا را تا روز جزا به ارث گذارد. پس گریه کنندگان باید بر حسین علیه السلام بگریند،زیرا که گریه بر او گناهان بزرگ را از بین می برد.

  ای پسر شبیب ،اگر خواستی بر چیزی گریه کنی برحسین بن علی علیه السلام گریه کن،چه اینکه آن حضرت را کشتند چنانکه گوسفند را می کشند،و با آن حضرت 18 نفر از اهل بیت او کشته شدند که روی زمین شبیه ونظیری نداشتند. آسمان های هفتگانه و زمین ها در شهادت آن حضرت گریستند.چهار هزار ملک روز عاشورا برای نصرت آن حضرت آمده بودند و دیدند حضرت شهید شده اند.لذا پریشان وغبار آلود به مجاورت آن قبر مطهر مأمور شدند،تا حضرت قائم علیه السلام ظهور کنند و از یاران او باشند و شعارشان "یالثارت الحسین"است.  

ای پسر شبیب،اگر دوست داری که با ما در درجات عالی بهشت باشی محزون باش برای حزن ما وشاد باش در شادی ما؛وبر تو باد ولایت ما که اگر کسی سنگی را دوست داشته باشدخداوند متعال او را با همان سنگ محشور می کند....

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 1. خصائص الزینبیه:ص49،خصیصه نوزدهم.

2.قلائد النحور:ج محرم وصفر،ص9. الوقایع و الحوادث:ج2ص7.

3.الوقایع و الحوادث:ج2ص45. توضیح المقاصد:ص2-3. وقایع الشهور:ص98.

4.الوقایع و الحوادث:ج2ص42. .قلائد النحور:ج محرم وصفر،ص15

5.ارشاد:ج2ص81.

6.الوقایع و الحوادث:ج2ص49.

7.بحار الانوار:ج98ص102،ج14ص164.امالی صدوق:ص111.اقبال:ص544.عیون اخبار الرضاعلیه السلام:ج1ص233.

پیوند به منبع

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 0:25 توسط سید محمد حسین میرباقری |

چهاردهمين دست

خوشا در خون خود مثل تو خفتن

شبيه لاله ي سرخي شكفتن

چه مي ارزد براي دست هايت

دوبيتي هايي از اين دست گفتن؟

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 0:9 توسط سید حبیب نظاری |

هوالعزیز

 نصیحت امام حسین (ع) خطاب به عبیدالله بن حر:

" اِنّی ساَنصحُ لک کما نَصحتَ لی ٬ ان استطعتَ ان لا تسمع صُراخنا و لاتشهد واعیَتنا فافعل ٬ فوالله لایسمعُ واعیتنا احد ثم لا ینصرنا الّا اکبّه الله فی نار جهنّم "

"همانگونه که مرا نصیحت کردی من نیز تو را نصیحت میکنم ٬ تا میتوانی خود را به جای دور دستی برسان تا صدای یاری خواهی ما را نشنوی و جنگ ما را نبینی٬ به خدا سوگند اگر صدای یاری خواهی ما به گوش کسی برسد و به یاری ما نشتابد ٬ خداوند او را به صورت ٬ در آتش جهنم خواهد افکند. "

 

پ ن۱:

۲۰ و اندی سال است در خیمه محبتت زندگی میکنم ... در سایه فرزندی ات!

نه ٬ ۲۰ و اندی سال نیست ... من نبودم مهر تو آمیخته با جانم بود!

پ ن ۲:

وقتی همه دنبال علتی برای گوشه نشینی ها و قلب درد ها میگردند من با وجود غم تو ... با این بار یتیمی تعجب میکنم چطور هنوز قلبم می تپد!

چطور ذره ذره بدنم از هم نمی پاشد!!

پ ن ۳:

یک قطره از خون علی اصغر به زمین باز نگشت!

یک قطره اشک عاشقانت به زمین نمی رسد! از چشمه چشمها نجوشیده آسمانی میشود!

آنگونه بندگی خدا را در عالی ترین حد خود به اتمام رساندی که قوانین جاری در زمین و زمان ٬ در بهت بندگی ات فاعلیت خود را از یاد برده اند!

درست مثل من ِ این روزهای ما که خود را گذاشته و به تو رسیده است!

پ ن ۴:

هرکه از خود بگذرد بی راحله در کربلاست / طی کند بی آنکه صدها مرحله در کربلاست

محمدعلی مجاهدی

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 0:0 توسط ساداتی |

نفس بده كه نفس پای این علم بزنم

نفس بده كه فقط از حسین دم بزنم

سرم فدای قدمهات آرزو دارم

كه سرنوشت خودم را بخون رقم بزنم

سرم هوای تو دارد دلم هوای ضریح

چه می شود كه سری گوشه ی حرم بزنم

كنار سینه زنان چه می شود ارباب

میان صحن و سرایت شبی قدم بزنم

هزار حاجتم اما رسیده ام امشب

كه چشم بر قدم صاحب علم بزنم

نفس بده كه زشب تا غروب تاسوعا

میان نوحه كنانت دوباره دم بزنم 

سروده حسن لطفی

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 19:0 توسط آرام |

نام تو و عاشقی، ازاین معناتر؟

کام تو و تشنگی، از این دریاتر؟

شش ماهه ی تشنه و گلویی پاره

تعریف تراژدی از این بالاتر؟

 

..................................................................................................................

پ ن:شعر ماله پسر عموم بود نه من دوست دارم اسمم تو وبلاگ باشه نه اون!

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 15:1 توسط محفل عشاق |

 

                                                                   

                         

 

                                                

آن روز تمام عرشيان آزردند

ز آن قوم كه غنچه ي تو را پژمردند

قنداقه ي طفل تا نهادي بر خاك

تا پيش خدا فرشتگانش بردند

 

محمدرضا سهرابي نژاد

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 12:3 توسط ریحانه |

 

 

سالهاست که از آن روزها می گذرد ...

روز عاشورا برایم با تمام روزها فرق میکرد ...

مادرم روز عاشورا برخلاف همیشه ، هیچ کاری انجام نمیداد ، با وجود وسواس و عادت همیشگی بر نظافت ، نه جارو میکرد و نه میشست و نه می پخت ،...

حتی موهایش را شانه نمی کرد ، مانده بودم این چه روزی است که مادر هیچ کاری نمیکند و مشکی پوش راهی خیابانها می شویم ...

خیلی این روز برایم متفاوت بود ،

پدر دستانمان را می گرفت و به بازار تهران می رفتیم ، هیئت های عزاداری ، سینه زنان و زنجیر زنان از کنارم رد می شدند ،  علامت ها، با علامت کشهایی که به سختی ان را بلند و جابجا می کردند برایم بسیار پر ابهت بود ، مخصوصا وقتی که جلوی مسجد میرسیدند و سلام میدادند و عقب و جلو میرفتند ، هنوز هم بعد گذشت شاید ۴۰ سال با دیدن این صحنه دگرگون می شوم وبی اختیار اشک میریزم ...

صدای نوحه خوانها ، هنوز در گوشم می پیچد ، صدای یا حسین شان با سینه زدنها و زنجیر زدنها چنان سمفونی بوجود می اورد که دلها بی اختیار می لرزید ...

حسین جان ، میدانستی خونت به هوا پاشیده می شود و هر ذره اش تا ابدیت باقی میماند و با هر نفسی در جانهای خسته مان فرو میرود و باقی می ماند انقدر که با تشنگی بی اختیار یا حسین بگوییم ، همین مایی که کودکانمان را با یا علی از زمین بلند می کنیم ، با یا حسین سیرابشان می سازیم ، با یا ابوالفضل نیرو می گیریم ...

گرچه حق دلدادگی ات را ادا نکرده ایم ولی میدانی دوستت داریم ....

و هر که تو را دوست داشته باشد ، برایش همین حب تو کافی است ، بهشت نمیخواهد !

بی تو بهشت نمی خواهم ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 16:2 توسط خانم معلم |

 

در قبایل عرب همواره جنگ بود، اما مکه «زمین حرام» بود و سه ماه رجب، ذی القعده، ذی الحجه و محرم،«زمان حرام» !

یعنی که در آن جنگ حرام است. دو قبیله که با هم می‌جنگیدند، تا وارد ماه حرام می‌شدند،جنگ را موقتا تعطیل می کردند، اما برای آنکه اعلام کنند که :« در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست، ماه حرام رسیده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد یافت» ، سنت بود که بر قبه‌ی خیمه‌ی فرمانده‌ی قبیله، پرچم سرخی برمی‌افراشتند، تا دوستان، دشمنان و مردم، همه، بدانند که :

«جنگ پایان نیافته است»!

آن‌ها که به کربلا می‌روند، می‌بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه‌ی جنگ، آرامش مرگ سایه افکنده است.

اما می‌بینند که بر قبه‌ی آرامگاه حسین، پرچم سرخی در اهتزاز است.

.

.

.

بگذار این «سال‌های حرام» بگذرد !

 

                                                                                          دکتر علی شریعتی

                                                                                          «حسین وارث آدم»

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 11:1 توسط رضیه حکیمی |

 

                                     

 

آن نخل به خون تپيده را مي بوسيد

آن مشك ز هم دريده را مي بوسيد

خورشيد، كنار علقمه خم شده بود

دستان ز تن بريده را مي بوسيد

 

محمدرضا سهرابي نژاد

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 9:55 توسط ریحانه |

سیزدهمین دست

تو را اين تشنگي از پا نينداخت

 تو را آزرده كرد٬ امّا نينداخت

 كسي مثل دو دستت در دوبيتي

 رديف عاشقي را جا نينداخت  

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 8:44 توسط سید حبیب نظاری |

بند سوم))


فرصت دهيد گريه كند بى‏صدا، فرات‏
 
با تشنگان بگويد از آن ماجرا، فرات‏
 
گيرم فرات بگذرد از خاك كربلا
 
باور مكن كه بگذرد از كربلا، فرات‏
 
با چشم اهل راز نگاهى اگر كنيد
 
دربر گرفته مويه‏كنان مشك را فرات‏
 
چشم فرات در ره او اشك بود و اشك‏
 
زان‏گونه اشكها كه مرا هست با فرات‏
 
حالى به داغ تازه خود گريه مى‏كنى‏
 
تا مى‏رسى به مرقد عباس، يا فرات‏
 
از بس‏كه تير بود و سنان بود و نيزه بود
 
هفتاد حجله بسته شد از خيمه تا فرات‏
 
از طفل آب، خجلت بسيار مى‏كشم‏
 
آن يوسفم كه ناز خريدار مى‏كشم‏

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 17:43 توسط کربلایی مرتضی |

و دست روی سینه، السلام ایها الغریب

برای مشاهده تصویر در اندازه واقعی کلیک کنید

برای مشاهده تصویر در اندازه واقعی کلیک کنید

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 17:21 توسط حمیدرضا |

 

الرحیل!الرحیل!

اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را!...اکنون بنگر حیرت عقل را و جرات عشق را...بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند..

راحلان طریق عشق می دانند که ماندن نیز در رفتن است.جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی٬ و این اوست که ما را کشکانه به خویش می خواند...

آه یاران!     اگر در این دنیای وارونه ٬ رسم مردانگی این است که سر بریده مردان را در تشت طلا نهند و به روسپیان هدیه کنند...بگذار اینچنین باشد.

این دنیا و این سر ِ ما !

 


 

آقا جان! به لیاقت تقسیم نکرده اند.وگرنه خوب می دانم که سهم من در این میان شاید فقط گریستن و حسرت خوردن بود...نه حتی وجبی از این خاک مجازی برای از "تو" نوشتن!

فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه.....

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 11:41 توسط مرجان افشین منش |

دوازدهمین دست

هزاران چشم تر داریم از این دست

به دل خون جگر داریم از این دست

دل ما٬ خیمه ای چشم انتظار است

چگونه دست بر داریم از این دست

...................................

دوستان شیرین تر از جان:
الهام تفرشی٬ ساداتی٬ سیدحامد صالحیان٬ فطرس٬ جواد سمنانی٬ ناهید سعادتیان٬ مرجان افشین منش٬ سیدمحمد موسویان٬ محمد پوردامغانی٬ رضیه حکیمی و مهرانه اگر می دانستید چقدر از بودن کنار شما خوشحال و سرخوشیم و چقدر افتخار می کنیم به این بودن٬ ما را این همه لب تشنه ی کلمات عاشورایی خود نمی گذاشتید و به جرعه ای مختصر هم شده دل های ما را سیراب مهربانی خود می کردید... فقط سه روز باقی مانده...

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 10:48 توسط سید حبیب نظاری |

 

عمری است که دل دادم و دلدار نیامد
عمرم ز غمش سر شد و غمخوار نیامد
ای وای که سه شام دگر مانده بگویم
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ...

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 9:49 توسط محفل عشاق |

 

 

                                         

 

اگر این است تاثیر شنیدن

شنیدن کی بود مانند دیدن...

سری به نیزه بلند است....

.

.

خداحافظ ای قرار و شکیبم

خداحافظ ای حسین غریبم...

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 8:47 توسط ریحانه |


 

(بند دوم)
 جوشيد خونم از دل و شد ديده باز، تر
 نشنيد كس مصيبت از اين جان‏گدازتر
 صبحى دميد از شب عاصى سياه‏تر
 وز پى شبى ز روز قيامت درازتر
 بر نيزه‏ها تلاوت خورشيد، ديدنى‏ست‏
 قرآن كسى شنيده از اين دلنوازتر؟
 قرآن منم چه غم كه شود نيزه، رحل من‏
 امشب مرا در اوج ببين سرفرازتر
 عشق توام كشاند بدين‏جا، نه كوفيان‏
 من بى‏نيازم از همه، تو بى‏نيازتر
 قنداق اصغر است مرا تير آخرين‏
 در عاشقى نبوده ز من پاكبازتر
 با كارون نيزه شبى را سحر كنيد
 باران شويد و با همه تن گريه سر كنيد

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 6:30 توسط کربلایی مرتضی |

 

 

 

برای استاد فرشچیان

و تابلو ظهر عاشورایش

 

ذوالجناح آمد و آیینه‌ی زخم است تنش

هرچه آیینه به قربان چنین آمدنش

این زبان‌بسته چه دیده‌ست که در ظهر عطش

چشمه در چشمه سرشک است زبان سخنش

بی‌سوار از سفر کرب‌وبلا آمده است

مثل باغی که به تاراج رود یاسمنش

وای! ای وای! به خون ِ که حنایی شده است

جا به جای بدنش یال شکن در شکنش؟

با سکوتی به بلندای هزاران فریاد

نوحه می‌خواند و بانوی حرم سینه‌زنش

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 23:24 توسط علیرضا فولادی |

مطالب قدیمی‌تر